مامانو که داشتن به اتاق عمل می بردن همه بچه ها بودیم حتی اونی که فرنگ زندگی میکرد. دلم آشوب افتاده بود. عمل خیلی خطرناکی بود. واسه اینکه روحیشو از دست نده در مورد بیماریش سربسته یه چیزایی رو بهش گفته بودیم. درست پشت در اتاق عمل پرستاری که ویلچرشو راه می برد یه لحظه توقف کرد. همه سعی داشتن با جملاتی اونو امیدوار کنند که چیز مهمی نیست. ولی ظاهراْ مامان از نگرانی همه یه جورایی بو برده بود که عملش باید عمل خیلی حساسی باشه. اون که تا اون لحظه روحیش خوب بود درست پشت در اتاق عمل رنگ و روش یه جورایی پریده بود. دستاشو برد سمت آسمون و شروع کرد به زمزمه دعایی. وسط خوندن دعا مکثی کرد و به آسمون نگاه کرد. به شوخی بهش گفتم : آمپول بیهوشی نزده اثراتش داره معلوم میشه. دعا رو یادت رفته؟ با کلافگی گفت: حواسمو پرت نکن! بعد کمی سکوت با همه خداحافظی کرد و با یه "یا علی" وارد اتاق عمل شد.
در اتاق عمل که بسته شد خواهرا که دیگه بغضشون ترکیده بود هر کدوم به گوشه ای خزیدن و من موندم با هزار و یک فکر جوراجور یا شایدم بهتر باشه بگم ناجور! راستشو بگم تا اون لحظه هیچ وقت اینقدر دلم واسش تنگ نشده بود انگاری یک سالی میشد که ندیدمش. تو دلم به خودم فحش دادم که حتما باید به این روز می افتاد که دلت براش تنگ میشد؟ ای خاک بر سرت! کلافه بودم. از خدا خواستم که به همون رحم کنه و نمیدونم چرا ته ته قلبم امیدوار بودم...
...
به ساعت نگاه کردم بیشتر از 5 ساعت گذشته بود و کلافگیم بیشتر و بیشتر میشد. واسه خلاصی از فکر و خیالای ناجور سعی کردم تصاویر قدیمی مو با مامان مرور کنم:
قدیمی ترینش مال دورانی بود که لالایی می خوند واسم. آرزو به دل شده بودم که یه بار تا تهشو بخونه و اشکاش سرازیر نشه. همون روزها بود که از دائیم بی خبر بودند - تا امروز هم خبری نشد ازش و همونجور مفقودالاثر موند- . مامان همیشه میخواست با لالایی هاش که با چاشنی گریه واسه داداشش همراه بود منو بخوابونه و من هم که چیزی سرم نمیشد حوصلم سر میرفت و جیغ میزدم که: نمیخوام! لالایی نخون! و این ماجرا ادامه داشت تا اینکه بزرگتر شدم و بی احتیاج به لالایی.
بازم دفتر ذهنمو ورق زدم چشمم به یه تصویر خنده دار افتاد.نمیدونم چه سنی بودم که چند بار از کیف مامان بی خبر پول ور داشتم اونم با خبر شد و هر بار کلی داد و بیداد و الی آخر. دیگه به صرافت این افتادم که یه جورایی باید این مشکلو حل کنم. بعد مدتی یه راه حل توپ به مخم رسید.
گذاشتم مامان نمازشو ببنده همین که الله اکبر رو گفت و مشغول خوندن حمد و سوره شد پریدم کیفشو گرفتم و اینبار با اعتماد به نفس آروم رفتم جلوی سجاده اش و زل زدم به چشماش. زیپ کیفو باز کردمو یه اسکناس ده تومنی ازش بیرون اوردم و به سمتش گرفتم. با یه قیافه جدی و با صدایی بلند گفتم: باز به من نگو بی خبر پول گرفتی! کار نداری؟ من دارم میرم! و هنوز جمله خودمو تموم نکرده بودم که اسکناس به دست مث یه موشک به سمت حیاط پریدم و صدای مامان بود که بلند شد: الله اکبر!!! الله اکبر!!! ... عجب راه حل توپی تا یه مدت خوب جواب داده بود.
خودمونیم از کوچیکی بیچاره مامانو دو دره میکردم. خنده ام گرفته بود. یهو صدای داداشم تمام عکسهای جلو مو به باد داد: « خله! چیه لبخند میزنی. همه داشتن دعا میکردن. بجنب مامانو دارند از اتاق عمل بیرون میارن. خدا رو شکر به خیر گذشت»
تو دلم داد زدم: خدایا ! چاکرتم! خیلی سالاری!
از همه دوستان که این مدت بهم سر میزدن و نتونستم پیششون بیام و پیامهاشونو جواب بدم واقعا معذرت میخوام. امیدوارم سایه پدر مادراشون برسرشون همیشگی باشه.
