بعد از نوشتن مطلب پست گذشته، بین نظرات شما دوستان، نظر یکی از همشهری های پایتخت نشین برام خیلی جالب بود که فکر کنم برای شما هم جذاب خواهد بود. پس این شما و این هم یادداشت همشهری شاعر و هنرمندم خانم پیروزه قلی پور همراه با عکسی که من زمستون پارسال از همون پیرمرد پست قبل گرفته بودم:
داشتم متن رو می خوندم که رسیدم به پیرمرد جارو فروش !
فکر کردم می خوای راجع به " آقا جارو" بگی . کسی که اونوقتها توی کوچه های بابل میومد و وقت و بیوقت داد می زد : " آقا جااااااااااااااااااااااارررررررووووووووووووووووووو " و ما بچه ها چقدر ازش می تر سیدیم !!
مادرم البته هیچوقت منو از هیچ چیز نترسونده بود ! ولی مادرهای دیگر اونقدر گفته بودن اگه امروز کار بد بکنی " آقا جارو " که اومد بچه های بد رو جارو کنه، میندازمت خیابون تا تو رو هم جارو کنه ببره !!! که من هم با شنیدن این مکالمه بچه های فامیل و همسایه ها با مادرشون که اونها را می ترسوند، می ترسیدم !!!
یک روز -سر ظهر - که بزرگتر شده بودم و جرات کردم برم بیرون آقا جارو رو ببینم. دیدم پیرمردی زحمتکش و مهربونه. تا منو دید درخواست آب کرد. وقتی به مادرم گفتم، بهم گفت: موقع ناهاره. آب را به اون بده و بگو همونجا روی پله بشینه تا براش ناهار بیاریم ( جلوی در خونه مادرم دو سه تا پله داشت ) .
وقتی ناهارش را خورد کلی من و مادرم رو دعا کرد. مادرم ازش یکی دوتا جارو هم خرید. در ضمن اون پیرمرد " آقا جارو" ی ما همیشه جاروهای بیشتری رو دوشش بود و بارش سنگینتر از این پیرمرد عکس شما بود !!!
از اون موقع به بعد همیشه آهنگ "آقا جااااااررووووووو" همراه با ترسی مبهم و شوقی مهربون توی گوشم در هم می آمیزه...
آقا جواد !
اینها را نوشتم تا اگه دوست داشتی تو وبلاگت بیاری و بدونی این " آقاجارو " ها چه داستانها داشتند و دارند . پیروزه قلی پور
