نمیدونم شما هم با من هم نظری یا نه؟ به قول معروف شب یلدا هم شب یلداهای قدیم. من حس میکنم رسم و رسوم قدیمی الان بیشتر جنبه فانتزی پیدا کرده. گمونم دلیل اصلی این وضع، ماشینی شدن زندگی ما آدما باشه. شاید اگه همین الان چشامونو می بستیم و به همون سالها سفر می کردیم و می رفتیم اون خونه های قدیمی رو شوفاژکشی می کردیم. بعدش هم یه دونه تلویزیون رو صندوقچه کنار اتاقشون می گذاشتیم. همین قدیمی ها هم از دور کرسی منقلی گرمشون می پریدند جلوی تلویزیون و بیخیال فال حافظ و قصه های هزار و یک شب می شدند و می نشستند فیلمها و سریالهای رنگارنگ اونو می دیدند و تخمه می شکستند!! ولی باز جای شکرش باقیه که شب یلدا حداقل بهونه ای میشه که خونواده ها تا پاسی از شب دور هم جمع بشند و دیداری تازه کنند. شکر! ولی از شب یلداهای قدیم دو چیزش خیلی برام موندگار شد:

اولیش کرسی بود. کرسی خونه بابا اینا که همیشه آجیل ها رو زیر اون میذاشتن تا رطوبت نکشه و من هم همیشه طی عملیات های جان برکفانه به این انبار زیر کرسی تک میزدم. ضمناً این کرسیه یک آفتی هم داشت که خیلی ضدحال بود . اونم وقتی سراغت میومد که اگه میخواستی توی یک صبح سرد زمستونی واسه مدرسه رفتن از خواب بلند بشی. مگه میشد لاکردار! یادم نمیره چه عذابی میکشیدیم. انگاری مچ پای آدمو با زنجیر به پایه های چوبی کرسی بسته بودند. مگه میشد بیرون بیای. اونقدر صدامون می کردن که اگه دیگه بیدار نمیشدیم مامان با اسلحه سردِ جارو، ما رو از زیر سنگر داغمون بیرون میکشید. اونایی که یه شب زیر کرسی خوابیده باشند میدونن من چی میگم! تا یادم نرفته براتون بگم که این دفعه که رفته بودم زیر زمین خونه پدری دنبال چیزی، کرسی داغ اون سالها رو دیدم که سرد و نم گرفته گوشه ای از زیر زمین خوابیده. شایدم از سرما مرده....
و اما دومی.ماجرای فال حافظ : تو سالهای پر شر و شور اول جوونی با درگیری ها و بیقراری های خاص خودش (از من نخواید بیشتر توضیح بدم چون مطمئناً تا تهشو رفتید!) وقتی که میخواست نوبت فال حافظ من بشه تو ذهنم اولش تعبیر فال رو اونجوری که دوس داشتم تصور میکردم و منتظر انطباق شعر فالم با اون تصاویر بودم!!! ولی تا اینجا همه چیزش خوب بود جز یکجاش اونم وقتی که نوبتم نزدیک می شد. فکر میکردم همه اطرافیان دارن همون تصاویر تو ذهنمو می بینند و کلی سرخ و سفید می شدم! یادش به خیر. الان هم تو شبهای چله وقتی نوبت فال بچه های هم سن و سال اون روزهای من میشه تو قیافشون همون سرخ و سفیدشدن رو می تونم ببینم. پس خیلی هم بیخود نبود که فکر میکردم تصاویر ذهنمو همه داشتن میدیدند. مطمئناً چندین سال بعد خود این جوونای امروزی، سرخ و سفیدشدن یکی دیگه رو موقعی که فال حافظش خونده میشه خواهند دید...
