تبليغاتX
عكسخانه :: عکسخانه - وايسا دنيا!
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
وايسا دنيا!

سلام
براي اين پست خواستم چيزي بنويسم اما بازم ردپاي بچگي هام به چشم مي خوره. دليلش شايد اين باشه كه هنوز بزرگ نشدم!
خونه ما ته يه كوچه دراز و بن بست بود. شبها كه مي خواستم از اين كوچه طولاني رد بشم واسه اينكه مسافت زياد كوچه رو فراموش كنم سايه خودمو رو زمين تعقيب مي كردم به پاي تيراي چراغ برق كه مي رسيدم رو كلّه سايه ام لگد مي كردم تا تير برق بعدي و لگد بعدي.
ديشب فرصتي شد كه بازم رو زمين سايه ام رو تعقيب كنم ولي تا چشمم به سايه ام افتاد ديدم اَ اَ اَ سايه ام سه تا كله داره!! سايه يك زن ، يك مرد با بچه اي تو بغلش . يهو دور و برمو نگاه كردم ديدم عجب!! جواد سالهاي دور شده مرد خانواده.
همه چيز خيلي سريع ميگذره انگار همين ديروز بود كه واسه اينكه سيبلم زودتر در بياد اونا رو يواشكي مي تراشيدم. ياد ترانه اي افتادم كه اين روزا گل كرده و تو همه جا مي شنويم :
وايسا دنيا! وايسا دنيا! من مي خوام پياده شم
ولي بعيد مي دونم اين دنياي ما ترمزي تو كارش باشه.
و اما عكس اين پست عكس چه عرض كنم يه سنده . با يه دست دوربينو گرفته بودم تو دستم و با دسته ديگه پاي كوچولوي دخترم روجا.
اين عكسو واسه روز مبادا گرفتم. واسه وقتي كه سرعت قطار زمان خيلي زياد بشه و روجا نتونه سايه هاي كودكيشو بياد بياره
يا حق !

پاي كوچولو

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 0:21 | | لینک به این مطلب