سلام
پونزده ، شونزده سال قبل شبها وقتي از كوچه هاي خلوت محلهمون رد مي شدم تا به خونهمون برسم ، يه جوري ويرم مي گرفت كه بخونم . دستامو ميذاشتم تو جيبم و با صداي نه چندان جالبم شروع ميكردم واسه خودم آهنگ درخواستي خوندن!
بعدها از بابام هم شنيدم كه وقتي كه يه شاگرد خياط بود و ديروقت از سركار بر مي گشت، چون اون زمان هنوز برق و اينجور چيزا رايج نبود و كوچه ها هم تاريك بودن، واسه اينكه نترسه بلند بلند آواز ميخوند.فهميدم اي بابا، ظاهرا اين آوازخوني شبانه تو ما ارثيه.
ولي خداييش شبها بعضي از كوچه ها آدم رو به خوندن وا ميداره. اما تو اين دوره زمونه شبها كمتر صداي آواز عابري رو از كوچه هاي شهر مي شنويم. بي اختيار ياد اين ترانه از فريدون فروغي افتادم كه ميخوند:
كوچة شهر دلم، از صداي پاي تو، خاليه
نقش صد خاطره از روزاي دور، عابر اين كوچة خياليه
(كوچهاي در محلة حصيرفروشان بابل)

