وقتي مشتري از او قيمت دستمزدشو مي پرسيد اون كه آدم خجالتي بود نرخ دستمزدش كه از همكاراي دور و برش پائين تر بود رو با حجب و حيا به اون مي گفت. مشتري بي انصاف هم يه تخفيف اساسي مي كشيد روش و پول رو به اون ميداد.اون با انگشتاش كه ديگه با نوك سوزن رفيق شده بود پولا رو مي شمرد و وقتي ميديد خيلي كمتر از دستمزدش گرفته با لبخندي تلخ به مشتري نگاه مي كرد و ...
بابا از 12 سالگي شاگرد خياط بود تا الان كه 74 سالشه و هنوز هم خياطي مي كنه . سالها قبل همه خانواده به اون اصرار مي كرديم كه آقا اين خياطي هم شده شغل . بيا و مث خيلي از كاسب ها يه كار شيك و كم دردسر رو شروع كن ولي هر بار تا مرز تصميم پيش مي رفت و بعد مي گفت: (اين آخر عمري مه ره ول هكنين. بعد 60 سال خياطي نتومه ول هكنم.) و ما هم بيخيال مي شديم.
تو پست قبلي گفته بودم كه قراره شغلمون عوض شه. شغل قبلي ما كه يك كار مطبوعاتي بود درد و سراي مخصوص خودشو داشت و من شخصا بخاطر يه سري مسائل ديگه هم كه گفتني نيست جزو همكارايي بودم كه پيوسته از دست شغلمون غرغر مي كرديم ولي جالبه الان كه داره شغلم عوض ميشه و يه كار كم استرس برام پيش اومده. ته دلم مرددم و شايدم بشه گفت يه جورايي ناراحت. حالا راحت تر مي فهمم بابام چي مي گفت كه بعد 60 سال مره ول هكنين .ما كه فقط دو سه سال اين كار رو داشتيم .
اينم عكس بابام كه مثه خيلي از جووناي ايروني نتونستم بهش بگم (دوستت دارم)!!

