پيش خودم گفتم چي واسه اين پست بنويسم. كلي فكر كردم ولي آخر به اينجا رسيدم که هر چي دلم خواست بنويسم بهتره. بازم بچگي ها. تكراريه؟ آخه من چيكار كنم. تقصيري ندارم. آدمي كه هنوز سي سالش نشده و هنوزم تو وجودش خودِ بچگيش رو همون جور كوچيك نگه داشته چي مي تونه بنويسه جز دلتنگي هاش واسه اون دوران .
آره. مثله هميشه دلم تنگه. واسه مدرسه شاهپوري كه قلعه بزرگ امپراطوري بچگي ها مون بود. واسه بالا پريدن از ديواراي مدرسه. واسه دعواهاي هميشگي سر ياركشي. واسه جرزني ها و كري خوندنا. واسه خوردن خربزه هاي كوچيكي كه دنگي مي خريدم و وسط بازي ها مخورديم و پوستشو واسه هم پرت مي كرديم.واسه شكار نارنج درختاي مدرسه با تيكه آجر. واسه پول جمع كردن براي تهيه لباس يكدست. واسه ساق پا هاي كبود و لگد خورده. واسه بوي خاك و عرقي كه وقت برگشت به خونه از جمعمون بلند مي شد.
آره . ما معني عبارت شهر دست بچه ها رو تو مدرسه شاهپور فهميديم.اون موقع دستمون جور بود: مجيد اجيك، وحيد دامبول، ممد معين، جواد سه گوش، علي خروس، كريم كَئي، ممد نقره و ...
الان دستمون بهم خورده. يكي شده بازاري، يكي دكتر، يكي مهندس، يكي راننده، يكي خبرنگار و ...
الانا خيلي به هم حال بديم سر خيابون يه چاكرم مخلصم الكي بكنيم به هم يا از تو ماشين واسه هم بوق بزنيم.
تو فكر اينم كي مي تونه دوباره تيم محلمون رو جمع كنه؟
تو اين پست نمي خوام عكس مثلا هنري بذارم ولي بجاش يه عكس ميذارم از اون دوران به عشق همه برو بچه هاي اون موقع (نه اين موقع) تيم سبزه ميدون. ضمنا دوستاني كه تونستن منو تو عكس پيدا كنن بگن

