به اعتقاد بسیاری از آگاهان موسیقی دلیل اصلی اینکه موسیقی پاپ نتوانست پس از انقلاب مانند رشته هایی چون سینما روند رو به رشدی داشته باشد و حتی روز به روز هم از کیفیت تولیداتش کاسته شد ، حذف ناگهانی فعالان و اساتید این رشته در عرصه موسیقی کشور بود.
نتیجه عدم حضور آهنگسازان برجسته در نخستین سالهای پس از انقلاب و توقف کامل فعالیتها در این عرصه ، پیدایش نسل جدیدی از آهنگسازان و خوانندگان بی پشتوانهای بود که سهل ترین مسیر یعنی تقلید صرف را برای ارائه آثار خود برگزیدند. همین امر باعث شد آثار این نسل از لحاظ ماندگاری عمر بسیار کوتاهی داشته باشد. پس از خوابیدن تب تند عطش شنیدن آثاری که خاطرات صداهای ماندگار پیش از انقلاب را تداعی می کرد این نسل جدید تنها حربه خود رو هم از دست داده و به تدریج رو به تولید آثاری پیش و پا افتادهای آورد که ریتم های الکترونیکی در آن حرف اول و آخر را میزد. متاسفانه سیستمی هم که از طرف دولت بر این تولیدات نظارت داشت و با صرف تمام انرژی خود بر عدم استفاده از واژه های ممنوعه در ترانه ها و کم توجهی به کیفیت موسیقیایی و ادبی آثار، راه به جایی نبرد و موجب وخیم ترشدن این اوضاع نابسامان شد.
اگر با دقت به تولیدات موسیقی پاپ کشور در سالهای اخیر بنگریم در معدود آثار قابل قبولی هم که طی این سالها ارائه شده ردپای بزرگانی چون زنده یاد بابک بیات، فریدون شهبازیان، ناصر چشم آذر و تورج شعبانخانی دیده می شود که جزو آهنگسازان سالهای پیش از انقلابی بودند که توانستند از پس دشواری های سالهای سکوت برآیند !
این روزها در داخل کشور جای خالی سایر اساتید برجسته موسیقی پاپ را به خوبی می توان حس کرد. اساتیدی چیره دستی چون جهانبخش پازوکی، اسفندیار منفرزاده، صادق نوجوکی، فرید زولاند و ...
مصاحبه زیر که حاصل یک تماس تلفنی طولانی به آن سوی مرزهاست، گام کوچکی است در جهت بازشناسی یکی دیگر از این سرمایه ها. استاد صادق نوجوکی که کمتر کسی است که در صندوقچهی خاطراتش از ساخته های خاطره انگیز او نداشته باشد !
توجه مهم:
قرار است نظرات، سوالات و پیامهای شما به استاد نوجوکی، برای ایشان ارسال گردد. پس منتظر نوشته های ارزشمند شما دوستان هنردوست در قسمت نظرات این پست هستیم.
برای خواندن این مصاحبه که برای سایت قدیمی ها تهیه شد و دیدن تصاویر قدیمی و جدید استاد نوجوکی اینجا را کیک کنید.

ادامه مطلب
سلام
همونطوری که دو پست قبل گفته بودم این هفته عکاسباشی بساط عکس خودش رو در صفحات 62 و 63 شماره 164 مجله (همشهری جوان) پهن کرده بود. برای اینکه رفقای شفیق اینجا از تماشای معرکهگیری ما در همشهری جوان بی نصیب نباشند، همون بساط رو مجدداً در اینجا پهن می کنیم.
برای تماشای این معرکه (گزارش تصویری از شهرمون بابل) از این در وارد بشید!

ادامه مطلب
چند روز قبل رفتم خونه بابا اينا دنبال شارژر موبايلم. دم در كه رسيدم زنگو فشار دادم ... و بعد كمي دوباره زنگ ... نه ظاهراً كسي خونه نيست. خوب شد كليد خونه بابا اينا رو داشتم. درو باز كردم.
عطر بهار نارنج حياطو پر كرده . نگاهي تو خونه میندازم. تاريكه در و پنجره ها هم بسته. ميرم نزديك درخت نارنج گوشه حياط. نوك يه شاخه رو مي كشم پائين و از رو اون چند تا شكوفه بهارنارنج مي چينم. بهار نارنجهاي كف دستمو ميگيرم جلوي صورتم. چشامو مي بندم و با يه نفس عميق ريه هامو ميكنم نارنجستان! یهو با صداي جيغ و داد بچه اي به خودم ميام.
يه بچه مث موشك با پاي برهنه از زير دستم پريد و رفت به سمت دستشویي كنج حياط. پشت سرش يه چيزي مث فشنگ از كنار سرم رد شد و به سمت پسرك پرتاب شد. پسره شانس اورد که زود پريد تو دستشويي و درو بست و اِلا دمپايي پلاستيكي بود كه بحای در آهنی محكم می خورد تو کله اون و صداي گرومب .... پشت كردم ببينم دمپايي از كجا پرت شده. اه چقدر اين شبيه بچگيهاي رضاي خودمونه!
پسربچه كه برافروخته بود آروم رفت پشت در بسته و داد كشيد: جواد كره بز! (با عرض پوزش) بيا بيرون تا حاليت كنم. اگه بيرون نياي اينقدر اينجا ميشينم تا نفست اون تو درآد. پسر فراري از تو دستشويي جواب داد: كره بز خودتي!!! كاري نكن بيام بيرونا !!! صداي پيرزني از تو تراس بلند شد: وچه بِرو اَي اين دِ تا مرذاله دعوا دَكِتِنه (بچه بيا باز اين دو تا مرذاله دعوا افتادن). صدا چقدر آشنا بود. واسا ببينم. صداي مام بزرگه. خودشه كه تو ايون كنار سماور نشسته داره مامانو صدا ميزنه... مام بزرگ كه مرده پس ... بذار يه بار چشامو ببندم و باز كنم ببينم دارم درست مي بينم يا نه! خواستم چشمامو ببندم ديدم كه اِ همه اينا رو دارم چشم بسته مي بينم !
چشامو باز كردم و بهارنارنجا رو تو كف دستم ديدم . نگاهي به اطراف كردم. همه جا آروم بود و خورشيد داشت كم كم پائين مي رفت و خونه همچنان تاريك و خلوت. زودي رفتم شارژر موبايل رو از رو طاقچه اتاق گرفتم و زدم از خونه بيرون. بهار نارنج ها رو گذاشتم رو داشبورد ماشین و راه فتادم. حين رانندگي تا چشمم به بهارنارنجهاي رو داشبورد افتاد دوباره ياد خونه پدري افتادم. به اين فكر ميكردم وقتي بچه ها بزرگ ميشن و ميرند پي زندگي خودشون، پدر و مادر تنها مي مونن و يه خونه كه خيلي ساكته! شايد يه جورايي نامردي باشه ولي تا بوده چنين بوده نوبت ما هم ميرسه ...
راستي ماجراي كره بز پيش خودتون بمونه به گوش بابا برسه خيلي ضايع ميشه. تو عالم بچگي از اين سوتي ها زياده..

