تبليغاتX
عكسخانه :: عکسخانه
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
10 برش تصویری از یک زندگی 30 ساله

حس عجيبه که آدم رقم سمت چپ عدد سنش (البته اگه دو رقمي باشه!)  سه بشه.  البته نه از اون سه ها که ميگن: « طرف سه کرد! » . نه منظور عدد 3 هست . بابا اصلاً راحتتون کنم، از همون وقتي که مي بينيد سنتون شده سي سال و ... ،  يه جوري مي شيد يا شايدم شده باشيد! آدم احساس ميکنه بايد بره يه جاي بلند و برگرده و راهي رو که طي سي سال طي کرده ، دوباره ببينه. معمولاً چون تا اينجاي مسير، دو تا از از چند راهي هاي مهم زندگيت که با اون تکليف چيزايي مثل شغل و شريک زندگيت مشخص ميشه رو پشت سر گذاشتي، ميتوني برگردي و به ادامه مسير نگاه کني و حدس بزني که داري به کجا ميرسي. اين شايد يه جورايي کسل کننده باشه که آدم مقصدشو بدونه. من که اينجوري ام ؛ سفر توي جاده هاي ناشناس نسبت به جاده هاي آشنا برام جذابتره.پس بي خيال تماشاي دورنماي ادامه مسير زندگي ميشم و با نگاهي گذرا به افق پيش رو برمي گردم و خاطرات که در طول سي سال سفر در جاده زندگي داشتم رو مرور مي کنم. پس با توجه به پیشنهاد یکی از دوستان در نظرات پست قبلی از شما دعوت مي کنم با من در تماشاي برش هايي از اين زندگي 30 ساله همراه باشيد:

برش اول: از سال 56 تا 86 ، روزها خيلي زودتر از اوني که فکرشو بکنيد ميگذره. پسرها پدر ميشند و پدرها پدر بزرگ و ...
 

 برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:16 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
داستان آقا جارو (اوس کریم کرمتو شکر! <2>)

بعد از نوشتن مطلب پست گذشته، بین نظرات شما دوستان، نظر یکی از همشهری های پایتخت نشین برام خیلی جالب بود که فکر کنم برای شما هم جذاب خواهد بود. پس این شما و این هم یادداشت همشهری شاعر و هنرمندم خانم پیروزه قلی پور همراه با عکسی که من زمستون پارسال از همون پیرمرد پست قبل گرفته بودم:

داشتم متن رو می خوندم که رسیدم به پیرمرد جارو فروش !
فکر کردم می خوای راجع به " آقا جارو" بگی . کسی که اونوقتها توی کوچه های بابل میومد و وقت و بیوقت داد می زد : " آقا جااااااااااااااااااااااارررررررووووووووووووووووووو " و ما بچه ها چقدر ازش می تر سیدیم !!
مادرم البته هیچوقت منو از هیچ چیز نترسونده بود ! ولی مادرهای دیگر اونقدر گفته بودن اگه امروز کار بد بکنی " آقا جارو " که اومد بچه های بد رو جارو کنه، میندازمت خیابون تا تو رو هم جارو کنه ببره !!! که من هم با شنیدن این مکالمه بچه های فامیل و همسایه ها با مادرشون که اونها را می ترسوند، می ترسیدم !!!
یک روز -سر ظهر - که بزرگتر شده بودم و جرات کردم برم بیرون آقا جارو رو ببینم. دیدم پیرمردی زحمتکش و مهربونه. تا منو دید درخواست آب کرد. وقتی به مادرم گفتم، بهم گفت: موقع ناهاره. آب را به اون بده و بگو همونجا روی پله بشینه تا براش ناهار بیاریم ( جلوی در خونه مادرم دو سه تا پله داشت ) .
وقتی ناهارش را خورد کلی من و مادرم رو دعا کرد. مادرم ازش یکی دوتا جارو هم خرید. در ضمن اون پیرمرد " آقا جارو" ی ما همیشه جاروهای بیشتری رو دوشش بود و بارش سنگینتر از این پیرمرد عکس شما بود !!!
از اون موقع به بعد همیشه آهنگ "آقا جااااااررووووووو" همراه با ترسی مبهم و شوقی مهربون توی گوشم در هم می آمیزه...

آقا جواد !
اینها را نوشتم تا اگه دوست داشتی تو وبلاگت بیاری و بدونی این " آقاجارو " ها چه داستانها داشتند و دارند .                                                          پیروزه قلی پور

جارو فروش بازار روز مسجد جامع بابل

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 1:44 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
اوس کریم! شرمنده! کرمتو شکر!

پنجشنبه بود و از سر کار برمی گشتم. رادیوی ماشین واسه خودش روشن بود و اخبارگو هم طبق روال هر روزش داشت خبرهای بد و خوب رو میخوند: عیدی سکه کارمندان دولت منتفی شد ...
حین رانندگی داشتم تو ذهنم قسط هام و حقوق و عیدی آخر سالمو چرتکه میزدم که ببینم آخرش چقدر بهم می ماسه. با هر فرمولی که محاسبه میکردم نتیجش ناامید کننده بود. یاد بحث های اقتصادی همکارام افتادم که آخر وقت هر روز جلوی دستگاه ساعت زن گُر می گیره. یکی میگفت: "امروز رفتم کدو بخرم. دیدم کیلویی هزار و پونصد تومنه نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم با این گرونی این عیدی کجای زندگی ما رو میگیره..." . این غُرغُرها که همینجوری تو گوشم میپیچید با صدای رادیو جوان که این روزا بمناسبت دهه فجر شنگول تر شده سمفونی مضحکی رو ایجاد کرده بود. خیالمو راحت کردم و پیچ رادیو رو بستم. آخیش ش ش... گاز دادم و به مسیرم ادامه دادم. خیابون خلوت بود. از دور یه بنده خدایی رو دیدم که باری روی دوشش داشت. یواش یواش میرفت. زیر نظر گرفتمش دیدم کلی جارو رو دوششه. یه جارو فروش دوره گرد. پیرمرد چند قدمی که می رفت مکثی میکرد و نگاهی به دور و برش مینداخت ولی دریغ از یه آدمیزاد تو اون ساعت که بیاد یه جارو ازش بخره. به چهرش دقت کردم دیدم اِ! آشناست! هر روز تو بازار مسجد جامع وای میسته و جارو می فروشه. یهویی دیدم اَاَاَ از مسجد جامع تا اینجا کلی راهه که ! با این همه جارو چه جوری این مسیر رو پیاده اومده؟ تازه حسابش رو هم بکنین که اگه امروز توی این دوره زمونه ای که همه از جارو برقی استفاده میکنن کسی هم پیدا نشده باشه جارو دستی بخره، این مسیر براش ده برابر طولانی شده. پیرمرد که نفس نفس میزد و انگار از پا افتاده بود، جاروهاش رو روی زمین گذاشت تا نفسی تازه کنه و بعد خودشو به منزلش که معلوم نیست چقدر دیگه تا اونجا مونده برسونه. تا باز فردایی برسه و روزی دیگه و ....
واسه اینکه از این پیرمرد استفاده ابزاری کرده و واسه این پست وبلاگ از توی ماشینم عکسشو گرفته بودم یک کمی وجدان درد گرفتم. خدا رو بابت روزی رسونیش شکر کردم و سعی کردم از چرتکه زدنم کم کنم و اینقدر غُر نزنم. پیش خودم گفتم بیچاره پیرمرد چند تا جارو باید بفروشه که پولش به اندازی یه عیدی آخر سال شه؟؟ ...  خوب! بذارید ببنم جارو الان دونه ای چنده؟؟...
اَاَاَه ه ه! بر شیطون لعنت ! این چرتکه زدن هم ول کنم نیست!
اوس کریم! شرمنده! کرمتو شکر! 

پی نوشت: برای کاهش وجدان درد عکاس این تصویر بابت ماجرای استفاده ابزاری از سوژه اگه مسیرتون به بازار مسجد جامع خورد حتماً برای خرید جاروهای مرغوب، سری به این پیرمرد بزنید! (اینهم استفاده ابزاری از وبلاگ واسه تبلیغات جاروهای پیرمرد!)

 خیابان خوابگاه دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:58 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هشتم بهمن 1386
میدون‌دارِ کفترباز!

پرده ی اول: رنگ صورتش بيشتر از اينکه به سبزه بودن نزديک باشه به سياهي ميزد. دوستاش تو سبزه ميدون بهش فري سياه مي گفتن. قد بلندی داشت و سیبلی که از دو طرف لباش آویزون بود. فريدون راننده تاکسي بود و وقتاي بيکاريش رو با کبوتراش سر ميکرد. اصلا بهتره بگم يه جورايي عاشق کبوتر جماعت بود تو محل پيچيده بود که حتی از رو تاکسيش هم ميشه فهميد که تو خط کفتر و کفتربازيه! حتماً مي پرسيد چطور؟. گوشه هاي جلويي تاکسي کهنه فريدون هميشه ي خدا تو رفته بود و به قول معروف زدگي داشت . بيشتر اوقات هم چراغاي جلوش شکسته بودند. اونم فقط به يک دليل. فريدون وقتي که ظهر ها خسته و مونده از مسافر کشي بر مي گشت خونه. تو مسير خونش که از کوچه پس کوچه هاي سبزه میدون می گذشت تا چشمش تو آسمون به يه کفتر مي افتاد شيش دونگ حواسش مي رفت پي کفتره و اونقدر پي اونو تو آسمون مي گرفت تا با صداي گرومب و ضربه محکمي به خودش مي اومد! بــله! کفتر باز اسمی سبزه ميدون بازم از حواس پرتي جلوی تاکسيشو کوبونده بود به تير چراغ برق یا شايد هم مالونده بود به ديوار کوچه پس کوچه هاي تنگ!
***
پرده ی دوم: بچه که بوديم روز شماري ميکرديم دهه محرم برسه و شبها بريم هيئت محلمون تو امامزاده یحیی سبزه میدون. تو محرم يه چيز هیئت بود که بيشترين جذابيت رو واسمون داشت. اونم وقتي بود که بعد از نوحه خوني مداح نوبت به ميدون دار هيئت ميرسيد که شور بگیره و ميدون داري بکنه. هيچ وقت يادم نميره لباس ميدون دار هيئتمونو. لباس سياهي مي پوشيد که وقتي دکمه هاي زير يقشو باز ميکرد یه قسمت از لباسش به شکل يه مربع کنار مي رفت و  آماده سينه زدن ميشد. ميدون دارمون که شور ميگرفت ما بچه ها از هيجان به وجد مي اومديم. اوج هيجان هم وقتي بود که سينه زنها با  فرياد (علي) سکوت هاي بين بندهاي شور گرفتنشو پوشش ميدادند. ما هم که منتظر چنين لحظه اي بوديم توی تاريکي از موقعيت استفاده ميکرديم و با صداي نازکمون جيغ ميزديم (علي ی ی ی!) . بعضي هامون که خيلي جوگير ميشديم برای چندین بار این کار رو تکرار میکردیم که به سرعت با اخم و چپ چپ نگاه کردن بزرگتر ها مث موش ساکت ميشديم. لُپ کلوم ، از اینکه هیئتمون یه میدون دارِ قد بلندِ سیبلو و موفرفری مث فریدون داشت به خودمون می بالیدیم.
***
پرده ی سوم: خیلی از جوونای محل زور میزدن واسه کسب عنوان میدون داری هیئت ولی بی نتیجه بود. یادمه فریدون یه شب محرم، بعد مراسم سینه رنی و پذیرایی شام کنج امامزاده محل همراه چند نفر نشسته بود در حالیکه از دست جوونایی که میخواستن بدون مقدمه میدون دار بشن شاکی بود، می گفت: (خدا شاهده از بچگی همراه همین هیئت زیر دست میدون دارای قدیمی محل که هیچ کدومشون الان زنده نیستند با پای برهنه دسته روی میکردیم و سینه میزدیم. اونم چی؟ تو برف و باروون! مگه میدون دار شدن الکیه؟ کلی فوت و فن داره! مثلاً شما رو به خدا ببینید. این همه دسته روز تاسوعا میرن آستونه امامزاده قاسم هیچکدوم از میدون دارای شهر رو دیدید که مثل هیئت ما وقتی وارد آستونه میشند سلام بدند ؟ ). هنوز صدای فریدون که هنگام ورود دسته سبزه میدون به آستونه ی امامزاده قاسم بابل فریاد میزد :( آقا سلامٌ علیک / شاه سلامٌ علیک) و جواب رسای سینه زنا که دیگه این شعر شده بود سنت هر سالشون از گوشم خارج نمیشه!
***
پرده ی چهارم: یادم میاد یه شب تاسوعا که با چندتا از بچه ها رفته بودیم پیرعَلَم پارچه هیئتمونو نصب کنیم. فرداش هیئت ما دسته روی میکرد. ساعت یک نصفه شب بود. و کوچه ها خلوتِ خلوت. مشغول نصب پارچه رو دیوار بودیم که دیدیم از سر کوچه یه دوچرخه سوار دار میاد سمت علم. تو تاریکی نمیشد قیافشو شناخت ولی قد بلندی داشت. با بچه ها فضولیمون گل کرد و تصمیم گرفتیم تو تاریکی ساکت بشیم و ببینیم طرف کیه که اون موقع شب اومده سراغ علم؟ دوچرخه سواره که رسید نزدیک علم، پیاده شد و دوچرخشو به دیوار تکیه داد. علمو و بوسید و همونجوری که دستاش به علم چسبیده بود و پشتش به ما ، چند دقیقه مکث کرد. وقتی برگشت  زیر نور ضعیف تیر چراغ برق شناختیمش . خیلی تعجب کردیم. بهش نمی اومد از این حس و حال ها هم داشته باشه. آخه فریدون رو بخاطر کفتر بازیش و ظاهرش بیشتر مردم محل جدی نمی گرفتند! فریدون این موقع شب اومده بود پیر علم شبی که فرداش هیئت ما دسته روی میکرد.
***  
پرده ی پنجم: فریدون مریض شده بود و می بایست عمل کنه. اولین سالی بود که هیئت سبزه میدون ، میدون دار سیبلو و موفرفری خودشو رو نداشت. اون سال  گذشت و محرم های دیگه هم اومدن و رفتند. اما دیگه تو هیئت از فریدون خبری نشد. فقط گهگداری مداح واسه سلامتیش دعا میکرد و جماعت آمین میگفتن. از وقتی که هیئت فریدون رو از دست داده بود شده بود مث شیر بی یال و دم. دیگه از علی گفتن بچه های ذوق زده هم خبری نبود.
***
پرده ششم: امسال چند شبی که سعادت داشتم و تونستم برم هیئت سبزه میدون یه چیزی برام خیلی جالب بود. هر شب مداح ها و میدون دارها تو سینه زنی و مداحیشون از فریدون یادی می کردند. حتی بیشتر از شهدای محل که خیلی حرمت دارند بین اهالی محل. ده سالی از مرگ فریدون تاج الدین میگذره. من مطمئنم که خود فریدون هم فکر نمیکرد که بعد مرگش اینقدر بین مردم ارج و قرب پیدا کنه.خدمتگزاری مجلس عزای امام حسین موقعیت ممتازی بود که خدا بهش داده بود و خودش هم از اون بی خبر بود. چه میدونم شایدم اون شب تاسوعا توی تاریکی و کنار پیرعَلَم از خدا چنین جایگاهی رو برای بعد مرگش خواسته بود. الله اعلم...

تکیه ای در محله میانکت بابل

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:4 | | لینک به این مطلب