بالاخره به شب دهم رسیدیم. یک دهه محرم دیگه رو پشت سر گذاشتیم. چی نصیبمون شد؟ هر کدوممون خودش میدونه و خداش.
من که امسال دلمو خوش کردم به تک و توک اتصالهای کوچیکی که گهگاه مثل جرقه با دیدن صحنه ای یا با شنیدن نوایی نصیبم می شد و ارتباطی هر چند خیلی کوتاه با بالا برام برقرار می کرد. از خدا میخوام که این جرقه ها رو هم ازم نگیره و اونو فقط مختص این دهه نکنه.
واسه این پست گزارش مصوری از عزاداری مردم بابل در تاسوعا و عاشورا با نگاهی به حواشی اون در نظر گرفتم که امیدوارم مورد قبول واقع بشه. برای دیدن این گزارش که با 14 عکس همراه هست اینجا رو کلیک کنید.
ادامه مطلب
خیال نکنید تو این مدت هنوز توی حال و هوای برف و سرما بودم. نه. به خدا نه! این چند روزی که از محرم گذشته حال عجیب و غریبی دارم. از چند روز مونده به محرم یه حس غریبی منو شدیداً درگیر خودش کرده. مث دیونه ها دنبال یه چیزی ام. یه چیزی که ذهنی نباشه. بشه لمسش کرد. یه چیزی واقعیِ واقعیِ واقعی! چیزی که بتونه راستی راستی از وسط هیاهوی زندگی دستتو بکشه و ببره تو رو به 1368 سال پیش. ببره وسط سرزمین کربلا. بین امام حسین و یاراش و سپاهیان دشمن. فکر میکنم فقط آدم باید واقعاً خودش اونجا باشه تا بتونه ببینه چند مرده حلاجه. باید اونجا باشه و تو موقعیت انتخاب قرار بگیره. باید سپاهیان چند ده هزار نفری رو در مقابل هفتاد و دو نفر ببینه. باید اونجا باشه تا ببینه میتونه بگه (مرگ رو از عسل شیرین تر می بینم!)
***
چند وقتی دنبال این گمشده بودم. گمشده ای از جنس واقعیت.خیلی گشتم. آخرش دیدم نه خیر! نه اون آدما الان هستن و نه اون سرزمین همون شکلیه. با خودم گفتم ول کن این کار مسخره رو چیز ملموس میخوای چیکار مث بقیه با فکرت چیزا رو لمس کن ولی نه. ته دلم راضی نشد. گذشت و شد ظهر امروز ...
***
ظهر که داشتم از پنجره اداره پارچه های سیاه جلوی تکیه رو تماشا می کردم نور چشممو زد. سرمو بالا گرفتم. به سمت خورشید نگاه کردم خورشیدی که بعد چند روز سرد و برفی وسط آسمون می درخشید. چشامو ریز کردم و دوباره دیدمش. صورتم داغ شده بود. گرماشو لمس میکردم.با خودم گفتم از 1368 سال گذشت خیلی چیزا عوض شد ولی این خورشید... این خورشید... این .... آره خودش بود من داشتم به خورشیدی نگاه میکردم که امام حسین و یاراش 1368 سال پیش به همون نگاه میکردن!! این خورشید همون خورشید بود. خودِ خودش!
***
بهتون پیشنهاد میکنم که دنبال یه حس واقعی هستید اولین ظهر آفتابی به خورشید نگاه کنید. حس غریبیه خیره شدن به خورشیدی که امام حسین تو روز عاشورا به همون نگاه کرده.شک نکنید همین خورشیدی که 1368 سال پیش اونجا بود دستتون میگره و می بره کربلا، سال 61 هجری. هر وقت خودتونو اونجا دیدید بببینید تو روز واقعه چی کاره اید.من که تا نور خورشید اون روز بهم خورد لرزیدم. اونم با تمام وجود و بعدش پرت شدم به زمان خودمون. نفهمیدم چرا اونجا لرزم گرفت؟ شایدم خورشید اونجا مث مهتاب سرد بود!
***
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه ســرد ماتمیــان مـاهـتـاب شد
( از بند 11 ترکیب بند عاشورایی محتسم کاشانی)

تو این روزا که سوژه هات میره که تکراری شه اگه بیدار بشی و از پنجره ببینی که همه جا سفیدپوشه یعنی یه معجزه!. میگم معجزه چون تو شهر ما بابل شاید یه ده سالی باید بگذره تا یه برف درست و حسابی بشینه و دیروز خدا این نعمت قشنگشو بعد سالها اساسی به ما بابلی ها نشون داد.
به شکرانه سفیدپوشیدی طبیعت این پست رو بصورت گزارش تصویری از برف در بابل تقدیم شما دوستان می کنم.
تذکر مهم: این عکس رو که این پایین می بینید تیتر گزارشه برای دیدن ۱۰ عکس مربوط به این گزارش روی عبارت ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
این پست قرار بود که شب یلدا رونمایی بشه ولی به احترام شادی های یلدایی دوستان با قرعه استراحت روبرو شد تا همین حالا:
پیرمرده / دندون زرده / لالا کرده / پشت پرده
این شعر کودکانه 4 تیکه ای رو از داداشم یاد گرفته بودم. چیزی حدود 20 سال پیش. بهم گفته بود: این چهار تیکه رو میشه با هر ترتیبی خوند و معنی شعر هم فرقی نمیکنه. این شعره یه مدت شده بود سرگرمی من. هی زمزمه میکردم:
دندون زرده / پشت پرده / لالا کرده / پیرِمرده
لالاکرده / پیره مرده / پشت پرده / دندون زرده
... / ... / ... / ...
اون روزها، این سرگرمی من ناخودآگاه باعث شده بود از این پیرمردِ توی شعر ، تصویری تو ذهنم بسازم. حتی وقتی که شبها مجبور میشدم برم حیاط !!! هنگام برگشتن به داخل خونه احساس میکردم پشت پردهی بلندی که روی در و پنجره های اتاق جفت تراس خونمون آویزون بود واقعاً یه پیرمرد با دندونای زرد خوابیده. صدای خُرو پُفش رو هم شاید میشنیدم !
سالها گذشت و دیگه پیرمرد دندون زرد رو فراموش کرده بودم تا چند روز قبل. وقتی که دنبال انارهای قرمز واسه عکس شب یلدای وبلاگم بودم. دیدن پیرمرد منو میخکوب کرد. اَ اَ اَ اَ خودِ خودش بود... بعد از20 سال هیچ تغییری نکرده بود. تو اون هوای سرد دلم براش سوخت. بیچاره پشت پرده ای هم پیدا نکرد واسه لالا کردن. همونجا تو سرما کنار خیابون خوابید...
***
نمیدونم چرا هربار که میخوام پای عکسام چیزی بنویسم سرو کله بچگی هام پیدا میشه. شاید ما این روزا خیلی درگیر چیزایی مثل انار و آجیل شب چله هستیم و پیرمردهای دندون زرد شعرای بچگیمونو فراموش کردیم. واسه اینکه فراموشیمون زیاد نشه هفته ای یکبار هم واسه یادآوری چیزهایی که ممکنه یادمون بره غنیمته. اینطور نیست؟؟
هییس س س س ! آرووم م م م !
پیرمرده لالا کرده ....
صدای خُرو پُفش میاد


