تبليغاتX
عكسخانه :: عکسخانه
جمعه سی ام آذر 1386
شب یلدا هم شب یلداهای قدیم!

نمیدونم شما هم با من هم نظری یا نه؟ به قول معروف شب یلدا هم شب یلداهای قدیم. من حس میکنم رسم و رسوم قدیمی الان بیشتر جنبه فانتزی پیدا کرده. گمونم دلیل اصلی این وضع، ماشینی شدن زندگی ما آدما باشه. شاید اگه همین الان چشامونو می بستیم و به همون سالها سفر می کردیم و می رفتیم اون خونه های قدیمی رو شوفاژکشی می کردیم. بعدش هم یه دونه تلویزیون رو صندوقچه کنار اتاقشون می گذاشتیم. همین قدیمی ها هم از دور کرسی منقلی گرمشون می پریدند جلوی تلویزیون و بیخیال فال حافظ و قصه های هزار و یک شب می شدند و می نشستند فیلمها و سریالهای رنگارنگ اونو می دیدند و تخمه می شکستند!! ولی باز جای شکرش باقیه که شب یلدا حداقل بهونه ای میشه که خونواده ها تا پاسی از شب دور هم جمع بشند و دیداری تازه کنند. شکر!  ولی از شب یلداهای قدیم دو چیزش خیلی برام موندگار شد:


اولیش کرسی بود. کرسی خونه بابا اینا که همیشه آجیل ها رو زیر اون میذاشتن تا رطوبت نکشه و من هم همیشه طی عملیات های جان برکفانه به این انبار زیر کرسی تک میزدم. ضمناً این کرسیه یک آفتی هم داشت که خیلی ضدحال بود . اونم وقتی سراغت میومد که اگه میخواستی توی یک صبح سرد زمستونی واسه مدرسه رفتن از خواب بلند بشی. مگه میشد لاکردار! یادم نمیره چه عذابی میکشیدیم. انگاری مچ پای آدمو با زنجیر به پایه های چوبی کرسی بسته بودند. مگه میشد بیرون بیای. اونقدر صدامون می کردن که اگه دیگه بیدار نمیشدیم مامان با اسلحه سردِ جارو، ما رو از زیر سنگر داغمون بیرون میکشید. اونایی که یه شب زیر کرسی خوابیده باشند میدونن من چی میگم! تا یادم نرفته براتون بگم که این دفعه که رفته بودم زیر زمین خونه پدری دنبال چیزی، کرسی داغ اون سالها رو دیدم که سرد و نم گرفته گوشه ای از زیر زمین خوابیده. شایدم از سرما مرده....
و اما دومی.ماجرای فال حافظ : تو سالهای پر شر و شور اول جوونی با درگیری ها و بیقراری های خاص خودش (از من نخواید بیشتر توضیح بدم چون مطمئناً تا تهشو رفتید!) وقتی که میخواست نوبت فال حافظ من بشه تو ذهنم اولش تعبیر فال رو اونجوری که دوس داشتم تصور میکردم و منتظر انطباق شعر فالم با اون تصاویر بودم!!! ولی تا اینجا همه چیزش خوب بود جز یکجاش اونم وقتی که نوبتم نزدیک می شد. فکر میکردم همه اطرافیان دارن همون تصاویر تو ذهنمو می بینند و کلی سرخ و سفید می شدم! یادش به خیر. الان هم تو شبهای چله وقتی نوبت فال بچه های هم سن و سال اون روزهای من میشه تو قیافشون همون سرخ و سفیدشدن رو می تونم ببینم. پس خیلی هم بیخود نبود که فکر میکردم تصاویر ذهنمو همه داشتن میدیدند. مطمئناً چندین سال بعد خود این جوونای امروزی، سرخ و سفیدشدن یکی دیگه رو موقعی که فال حافظش خونده میشه خواهند دید... 

 

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 16:21 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
تنها صداست که می ماند

(... یادم می‌آید در سالهای کودکی، شبهای چلّه همگی دور کرسی می‌نشستیم و پدرم از داستانهای مشهور فرانسه مانند بینوایانِ هوگو که تمام دیالوگهای آن‌ را از بر بود، برایمان قصه‌گویی می کرد. دلبستگی عجیب پدرم به داستانهای فرانسوی به قدری بود که آدمهای اطرافش را با شخصیت‌های این داستانها تطابق می‌داد. مثلاً اگر پاسبان بدجنسی را می دید می گفت: « این شبیه بازرس ژاوِر است! » این علاقه‌ي‌ زیاد پدر به مقوله‌ی داستان، در گرایش من به ادبیات نمایشی بی تأثیر نبود. خدا بیامرز پدرم واقعاً آرتیستی بود که متأسفانه مثل خیلی از افراد دیگر، در این کشور گمنام رفت. سالها بعد، هنگامی که نقش ژان ‌والژان را در سریال بینوایان دوبله می‌کردم، در حین کار، همواره تصویر پدرم جلوی چشمم بود ...) فرازی از گفت و گو با استاد پرویز بهرام سلطان دوبله ایران

برای دیدن متن کامل گفت و گو اینجا را کلیک کنید.

استاد پرویز بهرام

استاد پرویز بهرام و استاد علی نصیریان در سالهای جوانی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 9:41 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیستم آذر 1386
مسافران جاده ی عشق یکطرفه

وقتي سوژه بين زنده ها کم بياد بايد سراغ قصه ی مُرده ها رفت! ماجراهایی واقعی که در گذشته اتفاق افتادند.
داستان اول
قاب اول :حدود 40 سال پیش
تمام اهالی قدیمی محله حصیرفروشان بابل جوونی رو به اسم رضا به یاد دارند که شب ها به تیر چراغ برق کوچه تکیه می داد و  آهنگی از جبلی رو با صدای قشنگی می خوند: مهتاب نقره سر زد مریم بیا بیا / انگشتری به در زد مریم بیا بیا/ ستاره میزنه سو سو/ اشاره می کنه ابرو/ شب آشنایی مریم بیا بیا/ همه دلربایی مریم بیا بیا
رضا که از یه خانواده ضعیف بود و تیپ و قیافه خاصی هم نداشت عاشق دختر زیبای یه خانواده بسیار اصیل میشه ولی این دو نفر هیچ رقمه به هم نمیخوردن تا حدی که مردم به این ماجرا می خندیدند. بعد ها همونجوری که همه اهل محل فکرشو میکردند رضا به عشق نمی رسه و دختر جای دیگه ازدواج میکنه و صدای آواز رضا خاموش میشه...
قاب دوم: حدود 20 سال پیش
مردی میانسالی بود که چشمای خماری داشت و دائماً با کت کثیف و رنگ و رو پریده اش تو کوچه ها پرسه میزد. آدم عجیب غریبی بود چون تو آستر داخل کتش دکمه های زیاد و جور و واجوری کنار هم دوخته شده بود. این مرد که بهش میگفتند "رضا مست" دیوونه ای بود کاملاً بی آزار ...
قاب سوم: حدود 15 سال پیش
صبح یه روز سرد زمستونی جسد بی جووون مردی رو تو کیوسک تلفن نزدیک مسجد جامع پیدا میکنند که از سرما یخ زده بود . آره . رضا مست همون آوازه خون شبهای محله حصیرفروشان از سرما مرده بود ...

محله قدیمی حصیرفروشان بابل

داستان دوم:
این ماجرا رو باید با احتیاط تعریف کنم چون تقریبا جدیده و حرف و حدیث های زیادی پشت سرشه !
قاب اول : 6 سال پیش
میگن پسری به اسم مهدی عاشق دختری میشه و پس از آشنایی مختصری طبق گفته های اطرافیان پسر ، مهدی موافقت اولیه برای ازدواج رو می گیره. بعد مدتی دختر متوجه میشه این پسر اصلاْ مناسب اون نیست و از ازدواج با اون منصرف میشه. مهدی هم که همه چیز رو برا خودش تموم شده میدیده میره در خونه دختره. اول با ضربات چاقو عشقش رو میکشه و بعدش میره سر قبر مادرش و همونجا با همون چاقو رگ خودشو میزنه. پلیس اونو که نیمه جون سر قبر مادرش افتاده بوده  پیدا می کنه و به بیمارستان میرسونه. فردا شهر بابل پر میشه از اعلامیه فوت دختره که بالاش نوشته:(باَیِ ذَنبٍ قُتِلَت؟/ به کدامین گناه کشته شد؟)
قاب دوم: دیروز
تو قبرستون جوون دوربین به دستی به یه سنگ قبر بر می خوره که صاحبش رو اکثر مردم شهر میشناسن: پسری که به جرم قتل عمد معشوقه اش اعدام شده بود. شعر عجیب روی سنگ مزارش باعث میشه که جوون دوربین به دست از این قبر عکسی بگیره و شما رو تو خوندن اون شعر شریک کنه:
بازیچه ی دست یار بودن عشق است / در پنچه ی خود، شکار بودن عشق است
در محکمه ای که یار قاضی باشد / محکوم طناب یار بودن عشق است

قبر عاشق معشوق کش

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:0 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
حرکت کاروان و صدای زنگوله ها !

یکی جلوی جمعیت چاووشی میخوند و بقیه هم با پای پیاده آروم آروم کاروان حاجی ها رو به طرف دروازه شهر بدرقه می کردند. تعدادی از زنها و بچه ها هم از سقف خونه ها جمعیت رو تماشا میکردند. بوی سوختن اسپند و کُندُر رو آتیش منقل ها همه جا رو پر کرده بود و صدای سلام و صلوات مردم همراه با صدای زنگوله شترهای کاروان مثل یه موسیقی گوشنواز همه جا طنین انداز بود. جمعیت که به دروازه شهر رسید همونجا توقف کرد و کاروان به مسیر خودش که از دل دشت ها میگذشت ادامه داد . مردمی هم که جلوی دروازه به تماشای حاجی ها ایستاده بودند تک تک بر می گشتند. منظره کاروان که داشت تو امتداد افق دور میشد خیلی زیبا بود با خودم گفتم حیفه سوژه رو از دست بدم. دوربینو از تو کیفش برداشتم و از چشمی دوربین دنبال کاروان حاجیا گشتم...  ولی نتونستم پیداشون کنم . گمشون کردم. دوربینو اُوردم پایین که ببنیم کجاند؟ ...
اِ ... ؟! جریان چیه؟  کاروانو دیدم اما... اما چرا این مدلی شدن. از شتر و اسب ها خبری نبود جای اونا رو چندتا اتوبوس شیک و پیک گرفته بودند. صدای چاوشی و زنگوله های کاروان هم جای خودشو به بوق ماشینهایی که تو ترافیک سنگین گیر افتاده بودند داده بود و تا دلت هم بخواد دوربین های فیلمبرداری بود و موبایل که  به طرف حاجی ها نشونه گیری شده بود.
همه چیز تغییر کرده بود. همه چیز... ولی بذار ببینم ...   نه... نه یه چیزی همون شکلی باقی مونده بود: (چشمای خیس بعضی حاجی ها و  تعدادی از بدرقه کننده ها که میشود تو اون انعکاس تصویر خونه خدا رو دید.)
... سالها از پی هم میگذره. سر و وضع حاجی ها تغییر می کنه. مَرکَبشون عوض میشه. ولی یه چیزه که با گذشت زمان تغییر نمی کنه و  اونم برق چشمای بارونی حاجی های مشتاق دیدار خونهی خدا و بغض گلوگیر بدرقه کنندگانه که از خدا واسه حاجیاشون سلامت و  واسه خودشون این سفر عظیم معنوی رو طلب می کنند....
درسته که نتونستم از کاروان حاجی ها که از دروازه شهر دور میشدند عکس بگیرم ولی به جاش تونستم یه صحنه ناب رو شکار کنم . صحنه خداحافظی یه حاجی با نوه ی کوچولوش از پشت شیشه اتوبوس!!!
خدا قسمت همه مون کنه!

 بدرقه حجاج در بابل

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:59 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم آذر 1386
رفت پای لنگشو خوب کنه ، زد کمرشو شکست!

نمونه واقعی یه آدم سرخوش بود. همیشه می خندید. از ته دل. بعضی وقتها از شدت خنده رو کف کوچه غلت می زد . اونقدر می خندید که آب دهنش سرازیر میشد واسه همین تموم بچه های کوچه پهلوون بهش می گفتیم "مرتضی گِلِزو" (گِلِز به مازندرانی میشه آب دهن).مرتضی که می خندید همه می خندیدم نه به موضوع خنده  .به تیپ خندیدن مرتضی. به خاطر همین خنده های همیشگیش بچه ها مرتضی رو اصلاً جدی نمی گرفتن...

یکی از قشنگترین صحنه های کوچه تو اون سالها وقت هایی بود که بابای مرتضی از سفر برمی‌گشت. باباش چون راننده کامیون بود همیشه تو سفر بود. وقتی با اون هیکل درشتش لنگون لنگون وارد کوچه دراز و بن بستمون میشد مرتضی و داداشِ بزرگش مهدی، تا اونو سر کوچه میدیدن، تیله هاشونو وسط بازی ول می کردند و می دویدن طرفش. مرتضی بود آویزون به باباش و همون خنده ها و همون آب دهن آویزون...

تو اون سالها مرتضی رو فقط یکبار جدی دیدم. فقط یکبار! اونم وقتی که بچه ها در مورد لنگیدن پای باباش پرسیدن. گفت: « پاش تو یه تصادف اینجوری شده ولی مطمئن باشین درسم که تموم شد و دکتر شدم خودم پاشو عمل می کنم. خوبِ خوب میشه. مثِ اول! ». مطمئناً همه بچه ها داشتن به یه چیز فکر میکردن: مرتضی درسش خیلی بد بود چه جوری میخواست دکتر بشه!

از سال 67  68 که از خونه اجاره ای شون تو کوچه ما تو محله سبزه میدون اسباب کشی کردند و رفتن دیگه مرتضی رو ندیدم...

پارسال که داشتم تو خیابون قدم میزدم یه اعلامیه فوت قدیمی روی دیوار که نصفش هم پاره شده بود نظرمو جلب کرد. سیبیل عجیبی داشت خدا بیامرز. از اون سبیلای درازی که تا چند سانت دو طرف لب آویزون میشه . راستشو بخواید ته دلم خندم گرفت از سیبلش. چشمم به اسم روی اعلامیه افتاد.خشکم زد. دوباره عکسو دیدم. اِ ! آره خودشه! عکس مرتضی بود.مرتضی گِلِزوی خودمون. مرتضی که ظاهراً راننده شده بود نه دکتر! تو یک تصادف مُرد...

چند وقت پیش بابای مرتضی رو دیدم .سخت شناختمش. موهاش کاملاً سفید شده بود و پیشانیش پر شده بود از چین و چوروک. چرا اینجوری شد؟ مرتضی میخواست پای لنگ باباشو خوب کنه ولی با بی احتیاطیش تو رانندگی کمر باباشو شکست!!!

وانتی بی احتیاط

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:1 | | لینک به این مطلب