تبليغاتX
عكسخانه :: عکسخانه
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
سلطان دوبله‌ی ایران در عکسخانه

(شاید توصیف صدایش کار بیهوده‌ای باشد چون اصلاً صدا خواندنی نیست ، شنیدنی است. کمتر کسی است که صدای او را نشناسد. صدایی که به جهت حضور پرفروغ در برجسته ترین فیلم‌های سینمایی و مستند‌های تاریخی اینک دیگر به یک نشانی تبدیل شده. یک نشانی برای سفر به اعماق تاریخ. از او با عناوین مختلفی یاد می‌کنند: آقای صدا، سلطان دوبله و این اواخر هم، در سال84 با اینکه چهره‌اش برای خیلی‌ها شناخته شده نبود‍ ، جاودانگی‌ صدایش عنوان ‍» چهره‌ی ماندگار» را به جمع عناوین دیگرش افزود.
« استاد پرویز بهرام» از بنیانگذاران دوبله‌ی ایران در طول بیش از نیم قرن فعالیت حرفه‌ای در دوبله وگویندگی فیلم‌های زیادی حضور داشت که تعدادشان از مرز هزار فیلم نیز می‌گذرد. با این حال جهت یادآوری نسل فعلی مخاطبین رسانه‌های تصویری به تعدای از این آثار ارزشمند اشاره می کنیم: دوبله‌ی نقش‌هایی چون دِرِك در مجموعه پليسي دِرِك، کِرِس در سریال پلیسی بازرس، نیکول پدر مارکو در سریال مارکوپولو، ابوموسی اشعری در سریال امام‌علی و گویندگی در مستندهای ارزشمندی چون جاده‌ی ابریشم و مسلمانان.)


جملات بالا پیش درآمد اولین مصاحبه مفصل با استاد پرویز بهرام بعد از نیم قرن فعالیت هنریه که توسط من و با همکاری دوستانم در نشریه چشمه انجام شده و به زودی همزمان با چاپ در مجله چشمه در وبلاگ عکسخانه منتشر میشه.
برای دیدن عکسی از پشت صحنه این گفتگو اینجا و برای شنیدن تکه ای از صدای استاد اینجا رو کلیلک کنید. الان هم برای انکه تو این پست دست خالی نباشم پرتره ای که از استاد گرفتم رو تقدیم میکنم.

استاد پرويز بهرام

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 0:38 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
باران که می بارد تو می آیی!

چند روز پيش بارون شديدي اومد. تموم خيابونها و كوچه هاي بابل رو آب گرفته بود. مدرسه ها تعطيل شده بود و ادارات هم بفهمي نفهمي نيمه تعطيل بودند. از لبه پنجره اتاق محل کارم داشتم بيرونو تماشا ميكردم چشمم به يه كبوتر افتاد كه زير اون بارون شديد جلوي لونه ش توي يكي از اون سقفاي سفالي خونه هاي قديمي شهرمون نشسته بود. خوب كه بهش نگاه كردم به نظرم اومد منتظر كسيه . بی اختیار تصوير مامان بزرگ خدا بيامرزم كه تا آخر عمرش چشم به راه پسر مفقودالاثرش بود تو ذهنم نقش بست. ياد اون شب زمستوني افتادم كه مامان بزرگ و بابا بزرگ مهمونمون بودند. واسه اينكه از اونا يادگاري داشته باشيم بهشون گفتيم چيزي بخونند تا صداشونو ضبط كنيم. نوبت مامان بزرگ كه رسيد یا صدایی محزون شروع كرد به خوندن آواز مازندراني طالبا:
انده بوردمه تا دريوي پلي/ دريوي پلي جفت انجلي
ونه سر نيش‌بيه كوترچمبلي/ كوتر چمبلي مه طالب ره ندي؟
:طالب ره بخرده دريوي ماهي ...
( انقدر رفتم تا به لب دريا رسيدم. كنار دريا دو درخت انجيلی بود كه روي شاخه هایشان یک كبوتر صحرایی نشسته بود. از كبوتر پرسيدم: طالب مرا نديدي؟ كبوتر پاسخ داد: ماهي دريا طالب را خورد ...)
مامان بزرگ كه از اول شعر صداش بغض عجيبي داشت به اينجاي شعر كه رسيد بغضش تركيد و گريه امونش نداد! ...
اين روزها مامان بزرگ ديگه كنارمون نيست . اگه بود حتما بهش مي گفتم :كبوتري كه واسه چشم انتظارا خبر مي اورد امروز خودش چشم به راه بود. تازه زیر بارون! اونم چه بارونی مامان بزرگ!
راستی کار این کبوتر که زیر بارون منتظر مونده بود خیلی هم عجیب نبود. یاد ترانه ای از سروده های اهورا ایمان عزیز افتادم که این روزا می شنویم: (باران که می بارد تو می آیی...)

سقفي سفالي خانه اي در بابل

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 10:21 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم آبان 1386
ق مثل قبرستون ت مثل تولد

از خیلی وقت پیش روزهایی که تنهام و حال و حوصله انجام کاری رو هم ندارم واسه قدم زدن میرم بیرون. شخصا یکی از بهترین وقتهایی که واسه خودم فکر میکنم موقع تنهایی قدم زدنه که متاسفانه این روزا این فرصت خیلی کم پیش میاد. راستی شما وقتی بخواید تنهایی قدم بزنید و فکر کنید کجا رو انتخاب می کنید؟ پارک؟ خیابون؟ بازار؟. انتخاب من برای مکان قدم زدن شاید یک کم غیر متعارف باشه. من واسه تنهایی قدم زدن می رم قبرستون. شاید تعجب کرده باشید. ولی من که اینطوری ام وقتی این همه قبر رو با تصویر صاحباشون می بینم خیلی از استرس ها و دغدغه هایی که ذهنمو خسته میکنن برام بی ارزش میشن و از بین میرن. آرامشی که تو قبرستون به آدم دست میده خیلی عمیقه. هرچند که ممکنه فرح انگیز نباشه اما آدمو شدیدا به فکر فرو می بره. کافیه تو یه ساعت خلوت تو قبرستون بین قبرها قدم بزنید و سنگ قبرها رو ببینید خیلی زود متوجه میشید که مرگ دیگه مختص سن خاصی نیست و  پیر و جوون و بچه نمیشناسه. خیلی از ماها چون چهره مرگ واسمون چندش آوره ترجیح میدیم که حتی وقتی هم که فکرش به سراغمون میاد سرمونو با چیز دیگه ای گرم کنیم. 
چند روز پیش که فرصتی پا داد و رفتم قبرستون طبق معمول داشتم بین قبر ها قدم میزدم. خلوت بود قبرستون .اون دور دورا ظاهرا مراسم تدفینی بود از صدای جیغ و گریه میشد فهمید. چند قدم دیگه که رفتم زنی رو دیدم که گوشه چادرشو به دهنش گرفته و با زحمت دو سطل آب رو حمل میکرد حتما می خواست ببره روی قبر عزیزشو تمییز کنه. نگاهمو کشیدم سمت سنگ قبرا. همه جور آدمی پیدا میشد. بچه هفت هشت ساله ای که تو دریا غرق شده بود. جوونی که رو سنگ قبرش تصویر اون در حال گیتار زدن حک کرده بودند!  حتی یه عروس و داماد که شب عروسیشون که ظاهرا شب عید هم بوده و بر اثر تصادف جونشونو از دست داه بودند و شکل سنگ مزارشونو شبیه دو قلب به هم چسبیده بود. کمی اونطرف تر بین قبرها  یه دختر و پسر رو دیدم  که خیلی عاشقونه بین قبرها روبروی هم نشسته بودند و صحبت می کردند. ظاهرا اینها هم هیچ جا رو آروم تر و امن تر از قبرستون پیدا نکرده بودند!
با خودم فکر میکردم بعد مرگی که اومدنش با اینهمه غم و غصه همراهه چی در انتطار مونه که همه وقتی به مرگ فکر میکنیم ترسمون میگیره.شنیده بودم ترس آدما از مرگ شبیه گریه نوزاد موقع تولده که پا به دنیای جدیدی و ناشناسی میزاره. یعنی همزمان با مرگمون در واقع باز متولد میشیم؟ اینبار یک دنیای دیگه؟تو همین فکرا بودم که سنگ قبر یه خانم دکتر نظرمو جلب کرد. رفتم تاریخ تولد و فوتشو بخونم که ببینم چه سنی بوده. یهو خیلی جا خوردم. دوباره خوندم:
تولد: 14 آذز 1353
وفات: 14 آذر 1383
آره روز تولد اون خانم دکتر جوون روز مرگش شده. نه شایدم باید اینجوری بگیم: روز تولدش دوباره متولد شد
راستی بزرگمرد بی بدیل عرصه شعر کشور استاد قیصر امین پور هم دیروز دوباره متولد شد!!! حیف که دیگه بین ما نیست ولی شعرهای موندگارش هیچ وقت از یادها نمیرند. روحش شاد!

آرامگاه گله محله بابل

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 2:25 | | لینک به این مطلب