دخترک که تازه حرف اومده جلوی در نیمه باز نشسته و تا صدای پای باباشو از راه پله میشنوه با جیغ و داد بابا بابا میکنه...
دیدن تصویر بالا از دلخوشیهای این روزای منه. هر روز که از سر کار برمی گردم روجا منو با این برنامه همیشگیش سر حال میاره. منم تا اونو دیدم از تو جیبم یه بسته پاستیل در میارم و وقتی بسته رو بهش میدم چشای کوچیکش برق میزنه و پشت هم میگه ( پاتّیل... پاتّیل...). راستی روجا عاشق پاستیله!
امروز که از سر کار بر میگشتم تو مسیر یهو چشمم به یه گاری افتاد که روش پر بود از زالزالک. دیدن زالزالک همیشه واسم یادآور خاطرات دوره محصلیمه.
یادش به خیر تو اون روزای پائیزی که کم کم صدای پای زمستونو میشد شنید وقتی دسته دسته بچه ها از مدرسه خارج میشدند همیشه دور گاری زالزالک فروش سر سراه فرهنگ پر بود از بچه محصلای قد و نیم قد. خیلی ها دور زالزالک فروش جمع میشدن و پنج تومنی ، ده تومنی هاشونو تو دستشون بالا نگه میداشتن تا زودتر زالزالک نصیبشون بشه یه عده هم بودن که با حسرت نگاه میکردن و تعدادی هم به امید زالزالکایی که رفیقشون قرار بود بخره دورش می پلکیدند.
یادم میاد بعضی وقتا که تو جیبام از پول خبری نبود و بساط زالزالک فروش هم براه بود به صرافت می افتادم که واسه جور کردن پول برم مغازه خیاطی بابام نزدیکای مسجد جامع که فاصله زیادی با مدرسه مون نداشت. دوون دوون می رفتم اونجا سلام میکردم و میرفتم نزدیکای میز خیاطی بابا. با صابون خیاطی و خط کش و اتو ور می رفتم. بابا همینطور که با نخ و سوزن مشغول دوختن بود از پشت عینکش که رو نوک بینیش جا خوش کرده بود یه نگاهی به رفتار مشکوک من مینداخت و می گفت : چیه باز پول می خوای اومدی اینجا گیج بازی در میاری؟ منم یه لبخند مظلومانه ای تحویلش میدادم و بعد هم اگه خوش شانس بودم بابا دست به جیب می کرد. منم تا پولو از تو دستش می گرفتم مث دونده های دو صدمتر با کیفی سنگینی که رو پشتم می انداختم خودمو به گاری زالزالک می رسوندم و نفس نفس زنون مشتمو که توش پول بود به طرف صورت زالزلاک فروش باز می کردم. اونم تو یه چشم بهم زدن تکه روزنامه باطله ای رو مثل قیف در می اورد و با زالزالک اونو پر می کرد.همیشه با خودم عهد میکردم واسه اینکه زالزالک هام زود تموم نشن تا خونه بهشون دست نزنم ولی تا وسطای کوچه طولانی و بن بستمون که می رسیدم از زالزالک خبری نبود و قیف روزنامه ای خالی تو دستم می موند ...
آخ اصلا از اول چی داشتم می گفتم؟ آها! امروز تو راه برگشت از سر کار گاری زالزالک رو دیده بودم. آره درسته. ماشینو کنار خیابون پارک کردم گفتم به یاد گذشته ها امروز به جای پاستیل واسه روجا زالزالک می خرم و خودم هم یه ناخونکی بهش میزنم. قیمت زالزالک رو پرسیدم سرم سوت کشید . کیلویی سه هزار تومن ناقابل! خلاصه یه مقدار کمی که خیلی هم ضایع نشه خریدم و به سمت خونه روونه شدم.
راستی تا یادم نرفته اینبار دیگه طلسمو شکستم و موفق شدم تا خونه به زالزالک ها دست نزنم !
صدای روجا از راه پله میاد...

از دیشب که میدیدم تنها یه سحری از مهمونی خدا مونده حال عجیبی داشتم. نمیدونم چه حسی بود ، غم، دلشوره، شایدم شرمندگی. ماه رمضون هم کم کم داره تموم میشه. ظاهرا تموم آدمای سریالهای تلویزیونی هم قراره که عاقبت به خیر بشن. حسودیم میشه به اونا !!
نزدیکای آخرین سحری دلم بدجوری گرفت. رفتم کنار پنجره و بازش کردم . صدای دعای سحر همه ی شهرو پر کرده. مث آدمای گیج و مات به دوردست خیره شدم به چراغ خونه هایی که مث ستاره تو این آخرین سحری سوسو میزدن. وای اگه این سحری ها و افطاری ها دعاها و قرآن به سرها هیچ تاثیری رومون نذاشته باشه.
میگن دست و پای شیطون تو این ماه غل و زنجیر بوده وای به حال مون که در نبود شیطون خودمون وظیفه اونو انجام داده باشیم. آی آی ی ی .تو این یه ماه خدا مث کسایی که میخوان به یه بچه دوچرخه سواری یاد بدن از پشت سر دنبالمون دوید و دوچرخه هامونو داشت تا زمین نخوریم و رکاب بزنیم ولی از فردا خودمونیم و خدا داره تماشامون میکنه. آیا دوچرخه سواری رو یاد گرفتیم؟؟؟ به لحظه خداحافظی این مهمونی بزرگ فکر میکردم و به میزبان مهربون. وای اگه موقع خداحافظی با اخم بدرقه مون کنه وای ی ی.
تو این دلشوره یادم اومد که خدا نا امیدی از رحمتش رو جزو بدترین گناها میدونه ولی باز نمیدونم چرا آروم نیستم. ای کاش یه جوری دلم آروم میگرفت . ای کاش ..
کنار پنجره تو همین فکر و خیالا بودم که نسیم خنکی صورتمو نوازش داد یهو به خودم اومدم.یاد دعایی افتادم که هر روز دم افطار زمزمه میکردیم: و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب
و خدا نسیم رحمتشو وزونده بود. نسیم رحمت. نسیم رحمت ....
آرومم. آروم. آرامش شیرینیه!
صدای پای عید رو میشنوید؟ خدا داره میاد تا با لبخند مهموناشو بدرقه کنه. آره با لبخند. روز عید لبخند خدا دیدن داره.
عیدتون مبارک
توضیح عکس:
مسجد بیسرتکیه بابل
یک خانواده که دیر به نماز عید فطر رسیدن و همونجا تو حیاط کنار هم نمازشونو خوندن

سر سفره افطاری نشسته بودم. تلویزیون هم که دیگه این روزا پای ثابت سفره های افطاری شده روشن بود. کنترل تلویزیون رو گرفته بودم دستم و هی کانال ها رو عوض می کردم تا اینکه وقت بگذره و ماراتن سریالهای ماه رمضونی شروع شه. همینجوری که لقمه تو دهنم بود زدم شبکه 5 دیدم داره یه گزارش پخش میکنه. صدای لرزون مردی توجهمو به خودش جلب کرد به تلویزیون نگاه کردم. مرد پیری حدود 65 سال. باصدایی لرزون داشت تعریف می کرد:
( من قبلا یه سوپر لبنیاتی داشتم. چرخ زندگیم می گشت. تا اینکه زنم به سرطان مبتلا شد.)لرزش صدای مرد بیشتر شد و چشماش از خیسی برق میزد:(هرچی داشتم تو زندگیم هزینه درمان بیماری زنم کردم.) مرد از رو طاقچه اتاق کوچیک منزلش مدارک پزشکی همسرش رو جلوی دوربین گرفت و درحالیکه سعی داشت خودشو رو کنترل کنه گفت: (ایناهم مدارکش خیلی هزینه کردم ولی پس از مدتها تموم تلاشهام بی اثر شد و همسرم مرد. ) به اینجا که رسید دیگه بغضش ترکید . توی صدای مرد بیش از ناراحتی خجالت و شرم موج میزد. مرد ادامه داد: (زنم رفت و بعد اون من موندم و یه پسر چارده ساله. خودم هم حین دوندگی ها و پیگریهایی که واسه درمان زنم داشتم نارسایی های قلبی سراغم اومد و وضعیتم طوری شد که دیگه مجبور شدم عمل جراحی کنم و مابقی زندگیم رو هم صرف هزینه عمل و بیمارستان کردم.)
مرد زار میزد و میگفت: (به خدا من آدم آبروداری بودم تا حالا صورتم رو با سیلی سرخ می کردم ولی حالا.. ولی ... ) گریه امون پیرمرد رو بریده بود. اون که دیگه صورتش از گریه خیس شده بود گفت: (این روزا حتی اگه گدایی هم بکنم مجبورم هزینه داروهای قلبیم رو تهیه کنم. تو این روزا من دور از چشم بچم با نون و چایی افطاری می کنم و به اون که کمی دیرتر خونه میاد میگم که غذا خوردم و اگه غذایی باشه واسه اون کنار میذارم. تازه اگه خوش شانس باشیم همسایه ها چیزی نذری واسمون بیارن! ) مرد از جلوی دوربین بلند شد. دوربین گزارشگرها هم اونو تعقیب کرد. رفت به آشپز خونه محقرش و در یخچال زهوار در رفته شو باز کرد و همینجور که ناله میکرد گفت: (بیاید یخچالمونو هم ببینید!) تو اون غیر پارچ آب و چند تا بادمجون و یه کاسه کوچیک آش نذری چیزی نبود.
مرد کنار یخچال وایستاد و در حالیکه شونه هاش می لرزید و رو به دوربین زار زد و زار زد و زار زد و من موندم با لقمه ای که مث سنگ رو گلوم گیر کرده بود...
***
نمیخوام بحث تکراریه مقصر کیه رو باز کنم. همه ما به اندازه خودمون مقصریم ولی اینبار بیاید تا از یه منظر دیگه به این قضیه نگاه کنم:
این گزارش پخش شد. مطمئنا آدمایی هم پیدا میشن که با دیدن این گزارش بیان و به این مرد کمک کنن ولی هیچ به وضعیت اون مرد و پسرش بعد از پخش این گزارش فکر کردید. خودتون رو برای یه لحظه جای اون پسر 14 ساله بذارید که امشب گزارش پدرش که جلوی دوربین تموم زندگیشو پهن کرده بود پخش شده و فردا باید بره پیش هم سن و سالاتون که خیلی چیزا رو دیدن. خونه محقرشونو. یخچال خالی شونو و از همه مهمتر زار زدن پدر پیرشو...
شاید الان دست اندرکاران صدا و سیما دارند از اینکه تونستن سر افطار وجدانهای خفته این ملتو بیدار کنن به این کار خداپسندانشون !! افتخار می کنند.
بیاد با هم فکر کنیم.گیریم که پیرمرد آبرودار که صورتشو تا حالا با سیلی سرخ میکرد از سرناچاری تن به پخش تصویرش از تلویزیون داد، اما آیا واقعا اگه دست اندرکاران این برنامه حداقل صورت این مرد رو شطرنجی میکردن تا آبروی اون و پسر نوجونش حفظ شه مردم تحت تاثیر قرار نمی گرفتن و کمکی نمیکردند؟جذب مخاطب به چه قیمتی؟ آبروی چندین ساله یک مردو فرزندش؟
جمله آخر رو از امام صادق میگم که فرمودند:
(ریختن آبروی مومن از ویران کردن خانه کعبه بدتر است !!!)

بعد یک سال دیگه وقتش رسید .واسه آدمایی که به این در و اون در میزنن که از اون بالا یکی بهشون گوشه چشمی داشته باشه دوباره فرصتش مهیا شده. این چند شب پرده های عرش خدا کنار میره و آبشاری از نور به سمت زمین سرازیر میشه. فرشته ها از اون بالا بالاها به سمت زمینی ها به پرواز درمیان و اونقدر پائین میان که اگه ما آدما دستامونو به سمت آسمون ببریم به بالهاشون می خوره . تو این شبها همه ی نگاه ها به آسمون دوخته میشه. آخه حیفه که این همه عظمت و زیبایی رو نبینیم . راستی فکر کنم از این آبشار عظیمی که رو به زمین جاریه حتی اگه یه فطره نور هم نصیب دلهامون بشه تا یه سال بیمه هستیم . پس از خدا می خوام به حق این شبهای عزیز به حق این شب های روشن بهمون کمک کنه تا این فرصتهای طلایی رو از دست ندیدم.
راستی فراموش نکنیم که خیلی ها سال قبل همراه ما به آسمون نگاه میکردن و امسال کنارمون نیستن. بیاد اونها هم آسمونو تماشا کنیم و زمزمه کنیم:
یا نورالنور/یا منورالنور/یا مدبر النور/یا مقدر النور/یا نور کل نور/یا نورا قبل کل نور/یا نورا بعد کل نور/یا نورا فوق کل نور/یا نورا لیس کمثله نور (التماس دعا)
