فردا قراره برم کلاس اول. خوابم نمیبره امشب هرچند زود به رختخواب رفتم. تمام وسایلم رو آماده کردم. اصلا تمام لباسهای نو مدرسمو مثل یه آدم واقعی که رو زمین دراز تا دراز خوابیده باشه رو زمین اتاقم چیدم تا چیزی رو صبح گم نکنم حتی هر لنگه کفشمو زیر هر لنگه شلوارم گذاشتم . از همین الان دارم به قیافه خانوم معلممون فکر می کنم. یعنی چه شکلیه.
مامان بیدارم کرد. سر سفره صبحانه همه نشسته اند. رادیو روشنه. دوست دارم زودتر برم مدرسه. نمی خوام صبحونه بخورم. بابا کنار سماور نفتی لقمه ای رو تو دستش میگیره و میگه: یه فانتوم داره پرواز میکنه . میخواد فرود بیاد. دهنتو باز کن. منم گول میخورم و لقمه کره مربا تو دهنم فرود میاد.
مامان اصرار داره که مثل همه مامانا دستمو بگیره و ببره به مدرسه. اما من میخوام خودم برم. آخه مدرسه نزدیکه. تازه من که بچه نیستم دیگه. میرم کلاس یک!!!
تو حیاط مدرسه هستم. همه بچه ها رو بصف کردن. لباسام مرتب و روبراهه. تو کیفم همه جور خرت و پرت هست که بو میدن. بوی بد نه . بوی نوئی!!
الان تو کلاس نشسته ام. از بچه های کلاس بجز پیام هیچکی رو نمیشناسم. راستی پیام پسرخالمه.در کلاس باز میشه. آقا مدیر که خیلی با ابهته با یه خانوم وارد کلاس میشن. میگه این خانوم معلم شماست و بعد کمی صحبت میره. خوشحالم. خانوم معلممون مهربونه. از صورت گردش پیداست دیگه. اصلاْ مهربون صحبت میکنه. اسمشم گفت. خانوم نورانی.
خانوم نورانی اسم تک تک بچه ها رو میپرسه تا رسید به نیمکت من. بلند شدم و ...
... خواستم بگم جواد بیژنی. احساس کردم یکی داره از پشت صدام میزنه. برگشتم. دیدم آقایی هست که می پرسه: ببخشید آقا. اینجا کاری داشتین؟ گیج شدم موندم جواب خانوم نورانی رو بدم یا این آقاهه. برگشتم به سمت خانوم نورانی. اِ چرا اینجوری شد؟ کلاس چرا خالیه؟ خانوم نورانی کوش؟ بچه ها کجان؟ آقاهه دوباره پرسید: با کسی کاری داشتید؟ تازه به خودم اومدم.دستمو بردم تو جیب کتم و کارت خبرنگاریمو در اوردم و گفتم: سلام. خبرنگار مجله چشمه ام. اومیدیم از وضع نامناسب و درحال تخریب مدرسه عکس و گزارش تهیه کنیم.تا اینو گفتم آقاهه سفره دلشو باز کرد و شروع کرد به حرف زدن... صدای آقاهه گنگ بود تو گوشم و من دنبال خانوم نورانی میگشتم که بهش بگم: جواد بیژنی!
***
امشب خواستم پستی درمورد اول مهر بنویسم. عکسش که از پارسال آماده بود . حیاط دبستان در حال تخریب شهید اکبرزاده (البته امسال دیگه کوبیدنش) و چاشنی این عکس هم دستنوشته خانوم نورانی رو کتاب داستانی که آخر سال تحصیلی 62-63 بهم جایزه داد. ببخشید که عکس خانوم نورانی بی کیفیته. آخه از پشت نردههای پنجره مقبره خانوادگیشون از یه عکس 3 در 4 که رو قبرش بود با دوربینم عکس گرفتم .
آخ ببخشید. یادم رفت بگم خانوم نورانی دوازده سیزده ساله که فوت شده!
این روزا متنی که روی کتاب جایزه واسم نوشته خیلی برام خوندنیه. آخر این متن نوشته که:
کسیکه همیشه چشم به راه و منتظر است که تو مرد مفید فردا باشی.
ملیح السادات نورانی- خرداد63
اگه خواستید دستخط خانوم نورانی رو بخونید اینجا رو کلیک کنید.

آره. انگار همین دیروز بود . از همون اول از روزه کله گنجیشکی بدم میومد احساس میکردم یه چیز الکیه واسه گول زدن بچه ها . از اینکه مثل بقیه بزرگترا روزه کامل می گرفتم سرخوش بودم. عصر اون روزا ولو میشدم جلوی تلویزیونی که فقط 2 تا کانال داشت و تازه نصف اوقات هم برفک پخش می کرد و برنامه کودک تماشا می کردم. از بین اون برنامه ها ، کارتون ایرانی زهره و زهرا که فضای خیلی ساده ای داشت و داستانشم تو روزای ماه رمضون می گذشت به یادم مونده .یه کارتونهای نیم بند ایرانی دیگه هم بود در مورد زندگی پیامبرا و اماما با یه آهنگ عجیب که آدمو با زبون روزه حسابی خمار میکرد . بعدها فمهیدم آهنگِ (ساعت 12 ) از ونجلیز بوده. این فضا رو با بوی زعفرون و گلابی که از آشپزخونه بلند شده بود و مال حلوا پختن مامان بود در نظر بگیرید. آخ که چه روزگاری بود...
سالهای بعد که کمی بزرگتر شدم یه چیز جالبی برای خودم باب کرده بودم برای افطار یه خوراکی که ازش خوشم میومد واسه خودم می خریدم و بطور اختصاصی کنار ظرف غذای خودم رو سفر افطاری میذاشتم. یکی از اون روزا از تشنگی هوس دوغ آبعلی کرده بودم و پس از خریدن اون درست بعد اذان بدون مقدمه اون دوغ گازدار رو سر کشیدم. وای .صدای جریان اون دوغ که از پستی و بلندی های حلق و معده و روده ام مث رودخونه رد میشد ، هنوز تو گوشمه. یادمه که تو اون روزا یکی از همکلاسهام که از دست بمباران موشکی تهران مدتی به مدرسه مون اومده بود، کتاب قصه های مجید رو بهم یادگاری داد. شبها بجای اینکه زود بخوابم تا سحری بیدار بشم تا پاسی از شب اون قصه ها رو با ولع عجیبی می خوندم . خوندن اون کتاب که تازه سالها بعد فیلمش در اومد تو شبهای ماه مبارک لذتبخش ترین کتابخونی های زندگی ام شد.
سالهای بعد دیگه ظهری می رفتم به امامزاده محلمون نماز جماعت. از اینکه همه کاسبای و همسایه های محله رو با روحیات جورواجور تو صف میدیدم به وجد می اومدم. امامزاده مملو از جمعیت بود. عصرها هم تو خونه بند نمیشدم. میزدم بیرون و تو کوچه پس کوچه ها پرسه میزدم. نور نارنجی آفتاب روی سفالای سقف ها می افتاد و منظره جذابی خلق می کرد. از پنجره خونه ها که رو به کوچه باز میشد چه بوهایی که نمیومد: آش رشته ، فرنی، شامی و ... اونقدر تو این کوچه میرفتم تا اینکه صدای آواز قبل ربنای شجریان تو کوچه ها می پیچید : این دهان بستی دهانی باز شد ... دیگه باید برمی گشتم. واسه همین میزدم تو بازار تا زودتر برسم خونه. صدای خود ربنا که میرسد درست مث یه زنگ هشدار انگاری همه سرعتشون زیاد مشد واسه خونه رفتن . صدای کرکره های حلبی مغازه ها که یکی پس از دیگری پائین کشیده میشد فضای بازار رو پر می کرد ...
امروز یادم نیست چند سال گذشته از اون روزا. بازم ماه رمضون عزیز اومده ولی نه بوی گلاب و زعفرون به مشامم میخوره نه کارتون زهره و زهرایی هست و نه صدای کرکره های حلبی. شایدم همه اینا باشه ولی من متوجه نشم. دلیلش اینه که امروز دل و دماغ درست و حسابی ندارم. آخه خدائییش خیلی ضدحاله. آره دیگه! نصف ملت امروز ماه رمضونشون شروع میشه نصف دیگه فردا. امان از دست این استهلال. نمیدونم ماه چرا خودشو آسون نشون نمیده مث اون روزا. شایدم این مائیم که نمیخوایم ... بیخیال!
از همین الان تو فکر شبهای عزیز احیا هستم که با این پس و پیش شدن روزا چیکار باید کرد.
راستی چه جزو پنجشنبه ای ها هستین چه جزو جمعه ای ها خلاصه مهمونی خدا مبارکتون باشه - ما رو از دعا فراموش نکنید.
مکان عکس: محله آستانه امامزاده قاسم بابل

سلام
امروز یه اتفاق جالب برام بهونه ای شد که دست شما رو تو این گرمای تابستونی بگیرم و ببرمتون به یه فضای سرد و زمستونی اونم چه زمستونی!
دوران بچگی یه کتاب داستان داشتم به اسم (حسنک کجایی؟) مال کانون پرورش فکری.این کتاب علاوه بر نقاشی های خیلی قشنگی که داشت داستانش هم بصورت یه شعر فوق العاده جذاب بود.اون کتاب رو تو همون سالها گم و گور کردم. ولی چند سالی شدیدا دنبالش بودم . هر چی میگشتم می خورد به در بسته و همینجور حسرت به دل موندم. تا اینکه امروز به طرز عجیبی کل متن اون داستانو پیدا کردم. جالب اینه که این شعر در سال 1349 توسط آقای محمد پرنیان سروده شد یعنی 7 سال قبل اینکه من به دنیا بیام.یه مدت به خودم میگفتم بابا اینم یه کتابه مثه بقیه و بیخیالش بشم. ولی الان فهمیدم نه بابا ظاهرا ما بچگی ها جزو فرهیختگان بودیم و خودمون خبر نداشتیم! آخه تصویرگر کتاب هم احتمالا استاد پرویز کلانتری بود که حالا واسه خودش وزنه اییه. خلاصه امروز چون خیلی جوگیر این داستان حسنک کجایی شدم آتیش زدم به مالم و این شعر رو همراه با 5 عکس از روستاهای بابل که تا حدودی متناسب با فضای شعره تقدیم شما میکنم. پیشنهاد میکنم حتما این داستان رو بخونید هر چند کمی طولانیه ولی مطمئن باشید که ارزششو داره.
برای خوندن شعر و دیدن عکسها به ادامه مطلب برید.

ادامه مطلب
هميشه عصر روزهايی که فرداش نيمه شعبان می شد بساط گل کوچيک تو کوچه بن بستمون رو بيخيال شده و همه بچه های محل آماده می شديم واسه يه ماراتن نفس گير که نزديکای غروب شروع ميشد. ماراتن؟ آره ماراتن ديگه. ماراتن شربت خوری! مسابقه ما از اول راسته ی بازار يعنی سبزميدون شروع ميشد و آخرش هم ميشد اوجابُن .برو بچه ها راه می افتاديم تو اين مسير و تا ميتونستيم از شرمندگی هر چی ايستگاه صلواتی که توی مسير بود در می اومديم. تازه واسه اينکه تو مسابقه جرزنی پيش نياد داور هم داشتيم که آمار ليوان شربت های خورده شده توسط هر کدوممون رو داشت. خلاصه ماجرايی بود اين مارتن. شربتهای زعفرونی و آلبالويی و بهارنارنجی و خاک شيری و ... . فکرشو بکنين جمع اينا چه معجونی می شه! واسه اينکه برنده بشيم شربتها رو تند و تند می خورديم طوری که جلوی لباسامون کاملا خيس ميشد. مضحک ترين قسمت ماجرا آخر مسابقه بود که ديگه هوا تاريک شده بود و شرکت کنندگان در اين مسابقه با قيافه های نگران و مضطرب دوون دوون دنبال مسجدی يا ( گلاب به روتون) يه توالت عمومی می گشتن که خودشون رو خلاص کنن. يادش به خير عجب روزايی!
20 سالی گذشته .الان که دیگه سرمون رفته تو حساب و کتاب و دقيق تر به جشن های نيمه شعبان فکر مي کنيم شايد ديگه نتونيم مث اون روزا شاد باشيم. شخصا اين طورم که عذاب وجدان زیادی دارم اين روزا. وقتی که می دونم امامم ناظر بر کارهامه و بعدش خودمو پيش خودم می سنجم می بينم ای وای خيلی پرونده ام سیاهه. حتما آقا از دستم غصه داره. اونوقت شما بگین چه جوری روز تولدش با اين کارنامه سياه سرخوش باشم؟
تنها دلخوشيم اينه که مثه زندونی هايی که تو ايام جشن توسط پادشاها عفو می شن. تو روز تولدش به عنوان عيدی، آقا حکم آزاديمو از اين زندون بدی ها صادر کنه. همه میگن اين پادشاه سبزپوش از همه مهربوتره. اينطور نيست مگه؟ پس ميشه هنور هم سرخوش بود تو اين روزا. آره حتما میشه!
و اما عکس: تو شهرمون بابل ، یکی از فعال ترين محلات تو جشن های شعبانيه مهديه اميرکلاست. دیشب واسه اينکه بتونم يه عکس متفاوت! از آذين بندی های خيابوون مهديه بگريم ژانگولر بازيم گل کرد و از حرکت دوربين در برابر نور مهتابی های رنگارنگ رو طاق نصرتها استفاده کردم. اميدوارم خوشتون اومده باشه !
عیدتون هم مبارک

سلام
بعد چند پست که بیشتر عکسهای آرشیوی ام رو واستون گذاشتم امروز عصر فرصتی پیدا کردم که مث دوره نوجوونیم دوربین به دست تو کوچه و پس کوچه پرسه بزنم. البته قدیما پیاده بود ولی این دفعه تنبلی ام گل کرد و سواره پرسه زدم.
مث همیشه بازم زدم تو کوچه پس کوچه های قدیمی. آهسته در حال حرکت بودم. از کنار پیرزنی که زیر دیوار یه تکیه نشسته بود گذشتم. همین جور دو دل بودم که برگردم یا بی خیالش شم. نهایتاْ گفتم همین سوژه رو هم اگه از دست بدم شاید چیز دندونگیر دیگه ای گیرم نیاد. دنده عقب اومدم.
بنظر پیرزنه مث اونایی بود که هر از گاهی جلومون سبز میشن و عجز و التماس میکنن! واسه اینکه جلب نظر نکنم و پیرزن متوجهم نشه از تو همون ماشین پیرزن رو با دوربینم نشونه گرفتم. تو همین زمان دو تا جوون که سراشونو با مدل فَشِن آرایش کرده بودند به پیرزن نزدیک شدند. پیرزن با زبون محلی گفت: وچه جان! اتا مه رِ کمک هکن. مه ره وشنائه (بچه جون! کمکی بهم بکن. گرسنه ام). یکی از اون دوتا جواب داد: حاج خانوم! پول خورد ندارم. و به سرعت راهشون رو گرفتند و رفتند. همین طوری از چشمی دوربین شاهد ماجرا بودم. جوونا که دیگه خیلی دور شدن و کوچه تو اون عصر جمعه کاملاْ خلوت شد، پیرزنه شروع کرد با خودش صحبت کردن که: اَی ی ی ! شما جِووننی. چه دوننی؟ قربونِ امیرالمومنین بووِم... اَی خِدا! چه مه رِ نکوشنی؟؟ ( ای ی ی! شما جوونین. چه می دونین؟ قربون امیرالمومنین بشم... ای خدا! چرا منو نمی کشی؟؟ )
الان که دارم این متنو تایپ میکنم صدای ناله پیرزن تو گوشمه: قِربون امیرالمونین بَووِم....
واقعاْ تو مملکتی که حکومتش داعیه حکومت علی داره و مردمش خودشونو پیرو علی میدونن کی مقصره که هنوز یه عده گرسنه تو گوشه ای منتظر شنیدن صدای پای علی اند که با کیسه ای نون از راه میرسه؟
از اینکه چند نفر از آدمایی که تو این مدت به درخواست کمکشون اعتنایی نمی کردم احتمال داشت مث این پیرزن نیازمند واقعی باشند تنم می لرزه!... با خودم میگم : قِربون امیرالمومنین بَووِم ...
مکان عکس: محله میانکت بابل

