دوربینمو ورداشتمو و از پله های ساختمون در حال ساختی که به محله و تکیه قدیمی حصیرفروشان بابل مشرف بود بالا رفتم به سقف که رسیدم با منظره جالبی مواجه شدم. تا به حال از ارتفاع به سقف های سفالی خونه های قدیمی شهرمون که هر روز از تعدادشون کم میشه با دقت نگاه نکرده بودم. خیلی قشنگ بود. چشمم افتاد به گلدسته تکیه قدیمی. یاد یه آرزوی قدیمی افتادم. بچه که بودم داداشم همیشه واسم تعریف می کرد که بعضی وقتا خواب می بینه که در حال دویدن تو یه مسیر بعد از کمی یواش یواش از سطح زمین بلند میشه. میره بالا . بالا و بالاتر . یعنی پرواز میکنه!
از همون موقع منم آرزو داشتم که یه بار از این خوابها ببینم. خواب پرواز. تازه اونم چه پروازی. پرواز تو یه شب مهتابی و بر فراز یه شهر ساکت. وقتی که همه مردم شهر خوابند. بنظرم تو این شرایط پرواز هیجان انگیزتر و رویایی تر میشه. میگی نه ؟ خوب کاری نداره با هم میریم از بالای گلدسته تکیه قدیمی توی این عکس آزمایش میکنیم. چی؟ نمیشه؟ بابا با من بیا. چشماتو ببند و با همون چشمای بسته آسمون مهتابی رو از بالای گلدسته تماشا کن ، دستاتو باز کن و اونا رو تکون بده. داری کم کم از زمین بلند میشی. خودتو تو آسمون رها کن. سقفهای سفالی خونه های قدیمی زیر پاته و مهتاب بالای سرت و ...
پی نوشت1: وقتی سوژه کم بیاد و ساعت نزدیکای 3 صبح باشه و به آهنگی از کیتارو گوش بدی نتیجش میشه یه پست فانتزی
پی نوشت ۲: جهت تخیلی شدن فضا! عکس رو ادیت کردم

سلام
يه هفته ای ميشه که نبودم. جای دوستان خالی . به قول معروف آقا طلبيدمون و بعد 7 سال رفتيم مشهد. زيارت این دفعه با دفعه های پیش خيلی فرق مي کرد. غير زيارتی که هر روز می رفتم وقت زيادی رو صرف تماشای حالتها و رفتارهای زواری که ميومدن کردم . چيزهای جالب زيادی ديدم. مثلا پيرمردی رو در ورودی صحن قديمی انقلاب ديدم که رو به جمعيت با صدایی بلند فرياد ميزد: (مردم ايران! چرا خدا رو فراموش کرديد؟ با اين وضع امام رضا حاجتاتونو نميده!). يا مردی جنوبی که بعدها فهمیدم واسه اولین بارش بود که اومده بود زیارت ، با لهجه غلیظش سرگردون تو حرم مي گشت و تند و پشت سر هم مي گفت: (يا امام رضا مريض دارم شفاش بده !). ولی جذابترین چیزی که از همون اولين روز می ديدم آدمايی بودن که رو به ضريح و يا گنبد طلايی می ايستادن و بيصدا گريه می کردند. خيلي به حال قشنگی که داشتن حسوديم می شد .
راستش آدمی هستم که سخت و به ندرت اشکم در می آد و چون سبکی بعد گریه کردن رو ، هر چند واسه دفعات کم، تجربه کردم از بابت این مشکل خیلی ناراحتم. با دیدن آدمای جورواجوری که تو حرم واسه خودشون مثه ابر بهاری گریه می کردن تو دلم میگفتم حتما يه چيزم ميشه که نميتونم مثه اينا با امام رضا ارتباط برقرار کنم. اصلاً بيخودم نيست که 7 ساله که نتونستم بيام زيارت. يه جورايی از خودم نااميد شده بودم .
شب آخری که ميخواستم برم واسه خداحافظی حرم يه جورايی منگ بودم. کنار ضريح که ايستادم بيشتر حاجتای دوستا و آشناهام رو بياد می اوردم اما واسه خودم چيزی به ذهنم نمی اومد . شده بودم مث آدم گرسنه ای که جلوش يه سفره رنگين بذارن و ندونه که از کدوم غذا بخوره . به خودم اومدم ديدم که کم کم بايد برگردم. از اینکه بعد 7 سال دست خالی بر می گردم احساس بدی داشتم.از صحن اومدم بيرون. نزديکای اذان صبح بود و از بلندگوهای حرم صدای مناجات دلنشينی پخش می شد. خيابون نادری تقريبا خلوت بود. برگشتم به سمت حرم و کنار خيابون ايستادم. به گنبد طلايی خيره شدم.احساس ميکردم چيزی سر گلوم سنگينی ميکنه. ايستادم و همينجوری خيره موندم. باد سردی صورتم رو قلقلک ميداد. نميدونم چقدر گذشت ولی به خودم اومدم ديدم که آره چشمام خيسه، خیسِ خیس. حال عجیبی داشتم . دلم مي خواست زمان همينجا متوقف بشه.اما چاره ای نبود بايد بر ميگشتم. خیلی سبک و خوشحال بودم مث آدمی که تيمش دقيقه 93 گل بزنه!
فکر کنم امام رضا بعد 7 سال بهترين چيزو به من داد: چشمای بارونی !
و اما سوغاتی شما رفیق شفیق عکسی هست که شب تولد امام علی با دوربینی که یواشکی تو جورابم جاسازی کرده بودم گرفتم ، اونم دور از چشم خدام زحمتکش حرم . واسه جبران حس و حالی که از حضور واقعی در حرم ایجاد میشه آسمون این عکسو ویرایش کردم امیدوارم حس خوبی گرفته باشید!

