تبليغاتX
عكسخانه :: عکسخانه
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
ماهیگیر گوشه های ایرانی

سلام
بلاخره موفق شدم مطلبی که در مورد زنده ياد مازيار در طول چندين ماه تهيه کردم رو در مجله ای که درخور شأن اين هنرمند باشه به چاپ برسونم.
يه توضيح بايد بدم که چون همشهری جوان 2 صفحه از مجله رو به اين مقاله اختصاص داد پس طبیعی هست که از مطلب و مصاحبه های نسبتا مفصل بنده مقدار زياديش خلاصه شه . اما من تصميم دارم در آينده نزديک مطلب و مصاحبه هايی که حذف شد رو به طور کامل بيارم چون افرادی که با اونها مصاحبه شده مثه استاد جهانبخش پازوکی ، استاد فريد زولاند و استاد صادق نجوکی براي اولين بار بود که با بچه های داخل ايران مصاحبه می کردند و حرف های تازه ای برای گفتن داشتند و همچنين در گفتگويی که با خانواده مرحوم مازيار داشتم نکات جالبی مطرح شد که تا حالا در هيچ جا عنوان نشده بود.
در هر حال از انصاف نگذريم ، بايد يه تشکر جانانه از آقاي رضا مختاری از نويسندگان همشهری جوان داشته باشم که با تمام محدوديت هاي مطبوعاتی مطلب رو استادانه خلاصه کرد.
آها اين رو هم تلگرافی بگم: خانواده مازيار شديدا از آقاي حسين زمان برای منتشر کردن بدون اجازه آهنگ ايران ايران در آلبوم جديدشون شاکی اند و گفتن دارند از مجراهای قانونی موضوع رو پيگيری می کنن.
در پايان علاقمندان به هنر به ويژه موسيقی می تونن برای خوندن مطلب چاپ شده در همشهری جوان 126 روی ادامه مطلب کليک کنن تا در آينده مطلب و مصاحبه های کامل رو تقديم کنم .

ماهیگیر گوشه های ایرانی 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 19:20 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و دوم تیر 1386
میراث فراموش شده پدران

سلام
دیشب رفته بودم دنبال بابام تا اونو از سر کارش به منزل برسونم. دیدم که از اینکه دست و تنهاست و نمی رسه کارهاشو به تنهایی انجام بده شاکیه. به من گفت  :«‌ تو و داداشت اشتباه کردین از اول نیومدین تو این کار. اگه بودین الان خوب می تونستین کار کنین جوون هستین و پر انرژی . ولی حیف! » .
راستش اگه تو دوره ای که دنبال درس و مشق بودیم به ما می گفتن بیا کت و شلوار بدوز شاید به پزمون بر می خورد. ولی نمی دونم اینبار چی شد که خیلی جدی به این موضوع فکر کردم.راستی اگه اون موقع دنبال درس و دانشگاه نمی رفتیم و می اومدیم کنار دست بابامون کار می کردیم چی می شد؟ شاید الان وضع مالی بهتری داشتیم. شاید صاحب یه تولیدی بزرگ بودیم و هزارتا شاید دیگه...
ولی خدائیش بد رسمی هم نبود قدیما هر کی می رفت دنبال شغل باباش. اگه همون وضعیت ادامه داشت الان این همه فارغ التحصیل بیکار و افسرده نداشتیم. در هر حال این مطلب بهانه ای شد که از یکی از عکسام تو این وبلاگ پرده برداری کنم.استاد مسگر در بازار بابل، محله اجابن.
از خاطرات جالب دوران عکاسیم تو مجله دیدن تعجب و خوشحالی فوق العاده این پیرمرد زحمتکش بود وقتی که مجله ای رو نشونش دادم که عکس تمام صفحه اون روی جلدش چاپ شده بود.
و جالب تر اینکه بدونید اوستا با دوچرخه اش پرسون پرسون اومد دفتر مجله و شیشه عکس دیجیتالیشو می خواست! بازم جالبه که بدونید یه نقاش خوش ذوق تابلویی از روی این نقاشی کشید. حالا دیگه اوستای پیر تو شهر ما یه چهره شده واسه خودش!  ( واسه دیدن نقاشی این تابلو اینجا رو کلیک کنید)

مسگر 

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 0:55 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
رفیق بی کلک

تلفن رو ورداشتم و زنگ زدم بهش. از اینکه دیدم حتی با یه تبریک خشک و خالی می شه خوشحالی و رضایت رو از صداش فهمید بیشتر از اینکه خوشحال باشم شرمنده شدم. شرمنده شدم که چرا خیلی وقت ها که غرق روزمرگی های زندگی هستیم حتی از همین تلفن های کوتاه هم دریغ می کنیم.
امسال اولین روز مادریه که بابا هستم! با اینکه زحمات مادر قابل تصور نیست ولی تازه یک ذره دارم می فهمم چقدر واسمون زحمت کشیدن که شدیم این قدری .
واسه این پست عکسی رو انتخاب کردم که اونو تقدیم می کنم به تموم رفقای بی کلک ، یعنی تموم مادرها.
سوژه این عکس بطور اتفاقی افتاد تو کادر دوربینم .وقتی که کادر دوربین سرگردون تو مناظر روستای ابوالحسن کلای بخش فیروزجای بابل می گشت.در آخرین لحظه که این مادر و بچه داشتن از کادر خارج می شدن با انگشت یخ زده ام از سرمای یه صبح زمستونی دکمه شاتر رو فشردم.
تا یادم نرفته مث آخر گزارش های فوتبال که از امپکس و نودال تشکر میکنن جا داره از همسر خوبم و تمامی همسرای دیگه که اعتیاد اینترنتی شوهراشونو تحمل میکنن تشکر کنم و به اونا هم روزشونو تبریک بگم.

مادر فداکار

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 0:46 | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهارم تیر 1386
علی بی غمی در این روزا

سلام رفقا
چند روزیه که وارد تابستون شدیم.خیلی از ماها یه وقتایی که اسم تابستونو می اُوردن ته دلامون قند آب می شد.امتحان خرداد تموم شده نشده دنبال تهیه چیزایی بودیم مث یه جفت کفش استوک دار  البته از اونایی که ما بهش میگفتیم میخی و از کفش ملی محلمون می خریدیم یا رو برا کردن دوچرخه های دربوداغونمون و ... .
اما الانا شاید اینطور نباشه واسه بیشتر ما. بقولی هر کدممون رفتیم سیِ گرفتاری ها مون و تو آینه که دقت کنیم موهای سپید رو می بینیم که روز به روز زیادتر مشن..
این عکس رو خیلی منتظر موندم که چنین روزایی بهتون نشون بدم. راستش هر وقت بچه های توی این عکس رو می بینم  به این علی بی غمی شون حسودیم میشه. هر چند زودگذره ولی خدائیش عجیب کیفی داره . واسه ما ها هم بعضی وقتا واجبه این علی بی غمی. اگه اصلا نداشته باشیم مشکلات این چند روز دنیا ضد حال اساسی میزنه بهمون.
وقتتون رو نگیرم فقط یه چیزی. وقتی این عکسو زیر پل محمدحسن خان بابل می گرفتم بچه ها که سرحال بودن  با دیدن دوربین سرحالتر شدن اما بعد مدتی چند تاشون که عاقل تر بودن اومدن و گفتن این عکس رو اگه بابامون ببینه پوستمون کنده است! به اونا قول دادم نگران نباشند جوری گرفتم که قابل شناسایی نباشین! معرفتی شما هم اگه شناسایی کردینشون شتر دیدی ندیدی ها!

شیرجه در رودخانه

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 1:56 | | لینک به این مطلب