سلام
تقريبا يه هفته اي بود که نبودم.نه اين که نباشم. تقريبا هر روز ميومدم کامنت ها رو چک ميکردم ولي نمي تونستم چيز بدردبخوري بگم. نه اينکه نتونم. اگه هم مي نوشتم غرغر کردن هايي بود که خودم فقط ممکن بود بفهمم و موجب سردرگمي دوستان مي شد.
امروز هم در اوج کسالت و بي حوصلگي جلوي تلويزيون ولو شده بودم و داشتم وقت کشي ميکردم. با بي اشتهايي تمامي که اين روزها ول کنم نيست. از ظرف ميوه کنار دستم محض بيکار نبودن یه آلبالو گذاشتم تو دهنم. ولي يهو چشام برق زد. خداييش عجب طعم جادويي داشت اين آلبالو.از اين رو به اون رو شده بودم. خودم نفهميدم چرا با طعم آلبالو بعد چند روز خوددرگيري حالم اومد سر جاش. شايدم اين بار خدا با يه آلبالو به کمکم اومده بود!
گفتم تا دير نشده برم و يه تکوني به اين وبلاگ بيچاره بدم. گشتم و گشتم يه عکس نظرم رو جلب کرد. عکسي که يه ماه پيش وقتي از کنار شاليزاري رد مي شدم گرفتم. اين عکس منو ياد کتاب رياضي دوران دبستان انداخت:
(سه پرنده روي سيم نشسته بودند، يکي از آنها پرواز کرد، حالا چند پرنده باقي مانده؟)
خدائيش اين سوالا ته تهش يه جورايي فلسفيه .تو اين جور سوالا هميشه يکي اضافه ميشه يکي کم ميشه. بيشتر فکر کنيم مي بينيم هيچ چيز دور و برمون ثابت و بدون تغيير نيست مث چلچله هاي روي اين سيم. نميشه خيلي به يه وضعيت ثابت دل بست. بايد خودمونو با صورت مساله هاي تازه وفق بديم. نظر شما چيه؟
تا يادم نرفته محل عکس: روستاي رمنت بابل

این روزها حالم خوش نیست.هر جور غمی که بگی تجربه کرده بودم الا غصه خوردن واسه یه مُرده.
یه اتفاق ساده بود. پیشنهاد برای تهیه مطلبی در مورد این مَرد واسه مجله. منم که سرم واسه اینجور کارا درد میکرد داوطلب شدم. یه سرنخ نازک داشتم گرفتم رفتم و رفتم و رفتم تا به جاهای بکری رسیدم . جاهایی که خیلی از نزدیکای این بابا هم همشو ندیده بودند. این جستجو سه چهار ماهی طول کشید . از آدمای زیادی نشونی این مرد رو گرفتم که اکثرا از بزرگای موسیقی پاپ ایران بودن مثل محمد نوری، فرید زولاند، ناصر چشم آذر، جهانبخش پازوکی، صادق نجوکی، تورج شعبانخانی و ... .
این اواخر متوجه شدم که ناخودآگاه و یواش یواش یه جورایی با این مُردهه رفیق شدم. تازه فهمیدم بعضی ها که میگن فلانی مادرزاد بدشانسه پر بیراه نمی گن. این رفیق ما از اون بدشانسای درجه یک بود. یک بدشانس حرفه ای. از همون وقتی که تازه به نوک قله داشت می رسید و سر خورد (نه ببخشید سروندنش ) پایین . یا همون وقتی که در تنگناهای زندگی به کمک دوستی امید بسته بود و رفیقه نارفیقی کرد و گره بسته اش رو کور تر کرد و یا این آخریه هم که وقتی باز نا امید نشد و با نذر و نیاز حقشو داشت می گرفت و وقتیکه کم کم داشت امیدوار میشد که دیگه یه بدشانس مادرزاد یست.ولی .. ولی این بار دستای مرگ امونش نداد.
این چند ماهی داشتم رو پرونده مازیار خواننده همشهری سالهای دور کار می کردم. میخواستم اقلا بعد مرگش واسه این رفیق مرده ام سنگ تموم بذارم. ولی در دقایق آخر که همه چیز روبراه بود انتشار این پرونده مالیده شد. به دلایلی که نگفتنش بهتره و شما بذارین رو حساب همون بدشانسیه.ظاهرا بدشانسی این بابا رو بعد مرگش هم ول نمیکنه.الان هم مث آدمایی که تو دعواها طرفدار ضعیفند منم واسه انتفام از بدشانسی های ابدی این رفیق مرده ام به یه عده دوستای زنده ام که در حقش کم لطفی کردند پشت کردم.
الان داشتم تو سیستم به عکسایی که از اون داشتم نگاه می کردم. یه عکس از مزارش دیدم. یهو جا خوردم از قبره صدایی در اومد: (ترانه خسته از مازیار)
من کیم یه خسته ام / خسته ای شکسته ام/ دیگه بر خاک سیاه / ای خدا نشسته ام
هر دری بسته شده به روی من ،من شکسته/ ای که بر خسته دلان درو نبستی منو دریاب
(دوستایی که با اینکه این روزا خیلی صدای مازیار ، این خواننده بابلی رو تو رادیو جوان پخش میکنن باز هنوز نشنیدن صداشو، برن این ترانه رو که خودش خیلی دوست داشتو گوش کنن.: ترانه من و شمع

سلام
اول يه پوزش اساسي واسه غيبت چند روزه ام.
راستش از شما چه پنهون چند وقت پيش به زور قرض و وام يه پولکي دستم رسيد که تصميم گرفتم اونو بزنم تو کار ارتقاي سيستم کامپيوتر و ماشينم. چند روز نبودنم هم به همين دليل بود. ولی حالا که کارها رو راست و ريست کردم بيشتر از اينکه از اين ارتقا احساس خوبي داشته باشم ذهنم بيشتر درگير بازپرداخت مايه تيله هاي مصرفيه. کم کم به این نتیجه می رسم آدم اگه یه کم درویش باشه از این دغدغه ها کمتر داره. به یاد اين شعر حافظ افتادم:
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است/ خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
و اما سوژه اين پست زياد هم با بيت بالا بي ارتباط نيست
محله پنجشنبه بازار بابل، عصر یک روز پائیزی و نور نارنجی خورشیدی که از لبه بومهای سفالی به ریش و موی تازه حنا بسته پیرمرد می تابید و به اونا درخشش خاصی می داد. دود سیگاری که مثل ابر این کوه نارنجی رو دربرگرفته بود و پسر بچه ای که با احتیاط با دوربین زنیتش به پیرمرد نزدیک میشد و ...
... و عکسی که جایزه اول مسابقات دانش آموزی شهر رو واسه پسر به ارمغان اورد و مسئولین مسابقه ای که با گم و گور کردن این عکس و فیلمش یه حسرت همیشگی رو به دل پسره نشوندند
ده سال گذشت ...
همون محله. یه قهوه خونه خلوت. پیرمردی که رو تخت نشسته بود و داشت چای داغشو با طمانینه می نوشید . سرش پایین بود و ساکت . همینطور که چایی می خورد از لابه لای ابرو های پر پشتش نگاهی به جوون دوربین به دست انداخت.جوون از چشمی دوربین نگاهش می کرد. چشمای پیرمرد برق میزد. انگاری خیس بود ! ...
ده روز بعد...
جوون تو بازار قدم میزد که صدای جمعیتی که از دور می اومد نظرشو جلب کرد: ناد علیً علیاً یا علی
جمعیت که نزدیک شد تابوتی روی دوش اونا دیده می شد. جوون از یکیشون پرسید کی مرده؟
پاسخ شنید: علی درویش ... این بار جوون مثل پیرمرد سکوت کرد و به یاد چشمای خیس دو روز پیش پیرمرد افتاد. همون پیرمرد ده روز پیش. همون پیرمرد ده سال پیش.
پی نوشت:
علی درویش ( علیرضا مهدوی) پیرمرد کارگر و کم سرو صدایی بود که مردم پنجشنبه بازار سالیان سال اونو میدیدند ولی عجیب ساکت بود این پیرمرد. یکی می گفت اون بچه یه آدم پولدار بود که از خانوادش تو گرگان جدا شد و اومد بابل. یکی می گفت اون واسه خودش کلی مرید داشت و یه جورایی پیر اونا محسوب می شد.یکی می گفت: الکی شلوغش کردن پیرمرد یه مغنی ساده بود همین ...
ولی همه این آدما اونو دیدند که تو روزای ماه مبارک با تموم درامد روزانش به بدبخت بیچاره های محل افطاری می داد
همه خیلی چیزا می گفتن ولی پیر مرد ساکت بود...
این عکس که همون عکس تو قهوه خونه است مال حدود ده سال پیشه فقط یه ثبته نه چیز دیگه ثبت چهره علی درویش. روحش شاد!
