سلام
از فردا رسما ميشم يه كارمند بانك و بايد با كار تو دفتر مجله خداحافظي كنم
حيف شد پس از چند سال زحمت همكاراي مجله درست زماني كه مجله داشت به ثمر مي نشست آتشي عظيم به خرمنش افتاد و همه چيز رو نابود كرد. هنوز عامل آتيش سوزي مشخص نيست و حرف و حديث زياده !
ما مونديم و يه خرمن سوخته ولي عيبي نداره باز ميكاريم.اينبار يه محصول ديگه . بار اول محصولمون مجله اي بود كه مردم شهر ميخوندن ولي اينبار محصولش بجز راه افتاد كار مردم، تجربه حاصل از برخورد با آدماي جورواجور در طول روزه .
مگه جز اينه كه آدميزاد تمام عمرش در حال كاشتنه؟ حالا چي ميكاره و چه جور ميكاره زمان درو معلوم ميشه.
دعا كنيداين دوره كشت ما پربار باشه
(اين عكس رو از فصل نشا برنج در روستاي نقيب كلاي بابل گرفتم)

سلام
نميدونم شما هم با من هم نظريد يا نه. من فكر مي كنم كه بعضي از مكانها روح دارند . يعني مثل يه موجود زنده از خودشون انرژي پخش مي كنن. من كه اينو خيلي وقتها تجربه مي كنم :
* مثلا من اكثرا عصرهاي ماه رمضون نزديك غروب عادت دارم تو كوچه پس كوچه هاي قديمي شهرمون قدم بزنم اين فضاها به من يه حس معنوي خاصي ميده كه شايد چيزي نتونه جاي اونو بگيره. مفصله قضيه اش باشه واسه ماه رمضون اگه زنده بودم صحبتشو مي كنم.
* يا بعصي وقت ها كه دلم گرفته حس مي كنم بايد يه جايي باشم مثه مسجد. حتي اگه خلوت باشه. لازم نيست كه كار خاصي بكنم. مي شينم و فقط نگاه مي كنم و گوش ميدم به صدا، حتي صداي سكوت. همين !
به شما هم پيشنهاد مي كنم اگه يه وقت دلتون گرفته اين كارو تجربه كنين
سبك مي شين
اينم عكس اين پست از مسجد جامع بابل

وقتي مشتري از او قيمت دستمزدشو مي پرسيد اون كه آدم خجالتي بود نرخ دستمزدش كه از همكاراي دور و برش پائين تر بود رو با حجب و حيا به اون مي گفت. مشتري بي انصاف هم يه تخفيف اساسي مي كشيد روش و پول رو به اون ميداد.اون با انگشتاش كه ديگه با نوك سوزن رفيق شده بود پولا رو مي شمرد و وقتي ميديد خيلي كمتر از دستمزدش گرفته با لبخندي تلخ به مشتري نگاه مي كرد و ...
بابا از 12 سالگي شاگرد خياط بود تا الان كه 74 سالشه و هنوز هم خياطي مي كنه . سالها قبل همه خانواده به اون اصرار مي كرديم كه آقا اين خياطي هم شده شغل . بيا و مث خيلي از كاسب ها يه كار شيك و كم دردسر رو شروع كن ولي هر بار تا مرز تصميم پيش مي رفت و بعد مي گفت: (اين آخر عمري مه ره ول هكنين. بعد 60 سال خياطي نتومه ول هكنم.) و ما هم بيخيال مي شديم.
تو پست قبلي گفته بودم كه قراره شغلمون عوض شه. شغل قبلي ما كه يك كار مطبوعاتي بود درد و سراي مخصوص خودشو داشت و من شخصا بخاطر يه سري مسائل ديگه هم كه گفتني نيست جزو همكارايي بودم كه پيوسته از دست شغلمون غرغر مي كرديم ولي جالبه الان كه داره شغلم عوض ميشه و يه كار كم استرس برام پيش اومده. ته دلم مرددم و شايدم بشه گفت يه جورايي ناراحت. حالا راحت تر مي فهمم بابام چي مي گفت كه بعد 60 سال مره ول هكنين .ما كه فقط دو سه سال اين كار رو داشتيم .
اينم عكس بابام كه مثه خيلي از جووناي ايروني نتونستم بهش بگم (دوستت دارم)!!

سلام
تا آخر اين ماه شغل من بصورت ناگهاني عوض ميشه و از عكاسي و خبرنگاري بايد برم پشت گيشه بانك و با چك و پول و قسط كل كل كنم. يه كم دلشوره دارم ولي فقط بخاطر اينكه بطور مستقيم با مردم سرو كار دارم اميدوارم زياد سخت نگذره.
از دوران عكاسي خاطره هاي جالبي دارم. يكي از اونا همين عكسه كه بعدها شد روي جلد يكي از شماره های مجله.
تو وضعيتي كه تو شهر ما هست مجله ما به خود سانسوري گرفتار شده بود مثلا واسه همين عكس كه تو يكي از روستاهاي كوهستاني بابل از يه دختربچه ناشنوا گرفتم مجبور به اعمال سانسور شديم اگه گفتين كجاي اين عكس؟ موهاي دختر بچاره رو با روسريش سانسور كرديم و آستين پيرهنشو به كمك فتوشاپ كشيديم تا پائيين. مسخره است. نه؟ خودم قبول دارم ولي اينجا رو داشته باشيد ...
مجله چاپ شد. ديدم داد يكي از اعضاي تحريريه در اومد كه آقا اين چه عكس مبتذلي شما زدين رو جلد. ما كه از قبل سانسورهاي لازمه رو انجام داده بوديم خيلي جا خورديم. بعد به ما متذكر شدن كه چي از دست ما در رفته. اگه گفتين چي؟
روم سياه! بي تربيتيه ها ! نرينگي بره!!!
ديگه تا عمر داريم حواسمون هست كه كارامون مشكل نرينگي نداشته باشه
دوزاريتون افتاد كه نرينگي به چي ميگن؟

امروز داشتم با خودم فكر مي كردم، الان كه سومين دهه زندگيم هم داره تموم مي شه تو كجاي مسير زندگي ام. ديدم دارم يه جورايي درجا مي زنم. البته بيشتر تو زمينه هايي كه به چشم مياد و البته بيشترش چيزاي ظاهري و مادي هست.
فكر كنم دليلش به موقع انتخاب رشته دانشگاهيم بر مي گرده. همون موقع كه تحصيل تو تهرون رو ول كردم تا اينكه تو شهرم باشم.راستش بيشتر از رشته، محل تحصيل واسم مهم بود. اصلا مي خواستم واسه دلم زندگي كنم، تو شهري كه اگه توي بازارش 2 تا آدم با هم درگير شن يه لشكر آدم بيان كه جداشون كنن .آره ديگه واسه دل زندگي كردن درجا زدن اونجوري رو هم داره. من مهندسي عمران خوندم ولي تا حالا تو دفتر يه مجله (عنقريب به گل نشسته) فعاليت مي كردم
اين چند سالي كه اونجا بودم خيلي از موقعيتا رو از دست دادم ولي به جاش چيزهايي نصيبم شد كه از جنس ديگه اي بود .
مثلا شما فكرشو بكنين: ساعت 8 صبح از محل كارتون با يه دوربين و يكي از همكارا بزنين به كوههاي اطراف شهر و برين تو دل زندگي هاي بكر روستايي اونم تو يه روز آفتابي و با يه اسمون آبي. چه شود ....![]()
اين عكس يكي از فضا هايي هست كه تو ساعات كاريمون واسه مجله مي رفتيم اونجا
حالا شما قضاوت كنين كدومش بهتره؟ زندگي دلي يا پيشرفت مادي

پيش خودم گفتم چي واسه اين پست بنويسم. كلي فكر كردم ولي آخر به اينجا رسيدم که هر چي دلم خواست بنويسم بهتره. بازم بچگي ها. تكراريه؟ آخه من چيكار كنم. تقصيري ندارم. آدمي كه هنوز سي سالش نشده و هنوزم تو وجودش خودِ بچگيش رو همون جور كوچيك نگه داشته چي مي تونه بنويسه جز دلتنگي هاش واسه اون دوران .
آره. مثله هميشه دلم تنگه. واسه مدرسه شاهپوري كه قلعه بزرگ امپراطوري بچگي ها مون بود. واسه بالا پريدن از ديواراي مدرسه. واسه دعواهاي هميشگي سر ياركشي. واسه جرزني ها و كري خوندنا. واسه خوردن خربزه هاي كوچيكي كه دنگي مي خريدم و وسط بازي ها مخورديم و پوستشو واسه هم پرت مي كرديم.واسه شكار نارنج درختاي مدرسه با تيكه آجر. واسه پول جمع كردن براي تهيه لباس يكدست. واسه ساق پا هاي كبود و لگد خورده. واسه بوي خاك و عرقي كه وقت برگشت به خونه از جمعمون بلند مي شد.
آره . ما معني عبارت شهر دست بچه ها رو تو مدرسه شاهپور فهميديم.اون موقع دستمون جور بود: مجيد اجيك، وحيد دامبول، ممد معين، جواد سه گوش، علي خروس، كريم كَئي، ممد نقره و ...
الان دستمون بهم خورده. يكي شده بازاري، يكي دكتر، يكي مهندس، يكي راننده، يكي خبرنگار و ...
الانا خيلي به هم حال بديم سر خيابون يه چاكرم مخلصم الكي بكنيم به هم يا از تو ماشين واسه هم بوق بزنيم.
تو فكر اينم كي مي تونه دوباره تيم محلمون رو جمع كنه؟
تو اين پست نمي خوام عكس مثلا هنري بذارم ولي بجاش يه عكس ميذارم از اون دوران به عشق همه برو بچه هاي اون موقع (نه اين موقع) تيم سبزه ميدون. ضمنا دوستاني كه تونستن منو تو عكس پيدا كنن بگن

ديروز آسمون ابري بود بود و هوا سوز داشت...
بچه كه بودم عموم وقتي كه مي خواست منو ببوسه صورت تازه تراشيده اش كه سيخ سيخي بود رو به شوخي به گونه هاي من مي ماليد و من تو بغلش دست و پا مي زدم.
تو يه روز سرد و ابري عمو رو به خاك سپرديم.
هنوزم حيرون حكمت خدام كه بعضي از آدما تو زندگي چقدر بايد درد بكشن. درد دو جوونش كه چيزي از اون باقي نذاشت و سر آخر هم بيماري طولاني و سخت.
عمو مثل شمع سوخت. تا جايي كه ممكن بود. آخر فقط يه فتيله سوخته باقي مون از اون شمع.
وقتي كه دوروبري ها واسه آخرين وداع اونو مي بوسيدند، من نرفتم.
مي خواستم سيخ سيخ زدن صورتم رو كه از بوسيدن هاي عمو تو دوران بچگي تو ذهنم يادگاري داشتم رو با چيزي عوض نكنم.
آآآي ي ي هنوز صورتم سيخ سيخ ميزنه...
سلام
شايد شما هم شنيده باشيد كه حيوونا وقتي بچه شون يا مادرشون رو از دست ميدند افسرده مي شند و حتي گريه مي كنن. اينو داشته باشين تا بگم.
تو يكي از بازار روز هاي شهر مي گشتم . يه صحنه كه ممكنه خيلي هم معمولي باشه نظرم رو جلب كرد.
گفته بودم كه حيوونا هم احساس دارن. خوب؟
حالا شما خودتونو بذارين جاي اين مرغ و خروسها. تصورشو بكنين: بخوان شما رو واسه كشتن بفروشن تازه كنارتون هم جسد آدما واسه فروش رديف شده باشه.
واي واي واي !! ![]()

هميشه هستند آدمايي كه تو اوج روزمرگي هامون واسه لحظاتي دست ما رو رو از اون شلوغ پلوغي مي گيرند و مي كشند بيرون، مي بزن به سرزميني كه رنگ غم ها و شادي هاش پر رنگ تره و سنسوراي احساس آدما حساس تر .
مطرب ها و نوازندهاي دوره گرد هميشه جزو طبقه اي پائين جامعه اند. ما هم وقتي كه مي بينيمشون اگه خيلي آدم باحالي باشيم ، حس ترحم مون گل ميكنه و دست به جيب مبارك مي بريم.
ولي فكر كنم كه اونا رو بشه در مقام يه هنرمند نگاه كرد، تازه از نوع هنرمند بي فيس و افاده.
مگه حتما هنرمندا رو بايد تو گالري ها و نمايشگاها و كنسرت ها ديد؟
مگه هنرمند غير برانگيختن احساسات ناب آدما كار ديگه اي مي كنه ؟؟
ضمنا تا يادم نرفته بگم كه عكسو در جمعه بازار اميركلاي بابل گرفتم
متاسفانه به علت ديد و بازديداي عيد نرسيدم عكس و مطلب جديدي آماده كنم. شرمنده !
ولي فعلا دست به نقد اين لينك رو داشته باشيد. 2 تا از عكساي من به مناسبت نوروز در سايت بازتاب
تا عكس بعد و مطلب بعد.
سلام دوستان
حتما تا حالا ديديد كه بچه ها تو خواب مي خندند. قديمي ها اعتقاد دارن تو خواب فرشته ها با اونا بازي مي كنن و بيراه نيست كه ميگن اين كوچولوها خودشون فرشته اند.
واقعا حس خيلي قشنگيه كه آدم تو خونش وجود فرشته ها رو حس كنه ولي...
ديشب يه چيزي ديدم كه حالم بد شد و فهميدم كه ما آدما كه اشرف مخلوقاتيم مي تونيم چقدر پست و فرومايه بشيم. البته ببخشيد كه اينو ميگم. ولي اگه شما خودتون اين عكسو ببينيد فكر كنم با من همنظر باشيد
يه نكته من اين عكسو مستقيم تو وبلاگ نذاشتم چون گفتم شايد يه عده نخواند اين منظره رو ببينن ولي لينكشو گذاشتم و به آدمايي كه روحيه حساسي دارن اين عكسو پيشنهاد نمي كنم اونا همين عكس وبلاگو ببينن كافي ولي اگه مي تونيد ببينيد بسم ا... اينم لينك:
http://www.golestanaward.com/gallery.php?action=photo&id=69
اين پائيني هم عكسي كه من براي اين پست گرفتم

داشتم از بافت يك برگ عكس مي گرفتم. تمام دقتم به نور بود و كادر.
ولي وقتي عكس گرفته شده رو ديدم به فكر فرو رفتم:
خيلي از چيزاي دور و برمون كه از كنارشون به سادگي ميگذريم يه شاهكار هنري اند. فقط بايد با تامل نگاشون كنيم. مثله همين برگ. به تركيب رنگ و ظرافتي كه درش هست نگاه كنين.
چندتا چيز مثله اين برگه دوروبرمون هست. به اين فكر كردين كه ما همين الان داريم تو يه نمايشگاه زندگي مي كنيم؟ نمايشگاهي به بزرگي دنيا، نمايشگاهي كه هميشه بازه و تعطيلي نداره، آثارش كهنه نمي شه و هميشه درحال نو شدنه.
راستي اين همه خدا واسمون دعوت نامه داد چرا يه بار هم نرفتيم با دقت نمايشگاه رو ببينيم؟


