تقريبا سه چهار ساعت ديگه سال 85 غزل خداحافطي رو ميخونه و بايد به استقبال 86 بريم
نمي دونم چرا بيخودي استرس دارم .هميشه ساعات آخر سال اينجوري ام تا برسم به لحظه تحويل سال.
اما عجيب تر اينكه وقتي به لحظه تحويل سال مي رسم می رم تو خودم و يه جورايي دلم ميگيره . حس ميكنم دلم واسه چيزي تنگ شده . خودم نمي دونم واسه چي.
ولي همين دلتنگي يه فايده ايي داره كه تو اون لحظه خدا رو لمس ميكنم حس ميكنم خدا دقيقا داره گوش ميكنه چي مخوام ازش. پس اين لحظه رو غنيمت مي شمرم و خيلي خودموني از خدا ميخوام كه:
كسي گرسنه نمونه
مريضا شفا پيدا كنن
دل همه شاد باشه و
امسال مهربونتر از پارسال باشيم!
آمين

امروز واسه يكي دو ساعتي كه كار خاصي نداشتم پيش خودم گفتم مث قديما يه سر برم آرامگاه پيش آدماي اون ور آب. راستش قدم زدن تو آرامگاه واسه من حس غريبي داره مخصوصا روزهاي خلوت . سكوتش آدمو ميگيره. به قبرها و اسم صاحباشون، به عكسها و تاريخ هاي روي قبر دقت مي كنم.بعضي قبرها پوشيده بودند از علف هاي هرز. ظاهرا كس و كارشون فراموششون كردن و بعضي از قبرها هم روش پر بود از گل و شمع .
پرسه زدن حوالي قطعه شهدا منو برد تو حال و هواي دوران جنگ: تشعييع جنازه هاي شهدا مانورهاي نظامي ، نقاشي هاي بزرگ شهدا و شعارهاي رو در و ديوار، حجله هاي سر كوچه ها ،صداي آهنگران و كويتي پور و...
قطعه شهدا خيلي خلوت بود. از دور پيرزني رو ديدم كه داشت از قبري غبارروبي مي كرد.جلوتر رفتم ديدم بله پيرزن ظاهرا مادر دو شهيده. تو خودش بود و زير لبش زمزمه داشت. حتما با پسراش درد و دل مي كرد. گفتم بهتره خلوتشو خراب نكنم و از همون لابه لاي قبرها يواشكي لحظه رو ثبت كردم.
كم كم داشت غروب مي شد و صداي باد سرد سكوت قبرستانو ميشكست. پيش خودم فكر مي كردم بعد اين همه سال پيرزن چي با بچه هاش مي گفت . با همين فكرا از گورستان خارج شدم كه صداي بلندي منو پرت كرد وسط آدمهاي اين ور آب:
ماهي قرمز اعلا تحت ليسانس پيتر اند جرج انگلستان !

امشب كوي و برزن هاي شهر بابل حال و هواي خاصي داشت. از يكي دو روز قبل تو هر محله اي چادري علم شده بود و زير چادرها ديگهاي بزرگي كه روي اجاق ها به صف شده بودند، چشم نوازي مي كرد.
جلوي اين چادرها هم طبق معمول صندوفهايي گذاشتند واسه مردم كه هركي به اندازه وسعش تو اين مراسم شريك شه .
با اين مقدمات امشب شاهد صحنه هاي قشنگي بودم. صداي صلوات كه پشت هم از چادرا بلند مي شد. پير و جوون محل كنار هم ديگهاي حليمو بهم ميزدند . بخار زيادي از چادرا بلند ميشد. اينها تا فردا صبح ديگها رو بهم مي زنند. اونم با عشق. واسه همينه كه حليم فردا صبح ديگه يه حليم معمولي نيست. طعمي آسموني داره.
اين عكسو ساعت 11 شب چهل و هشتم از مراسم حليم پزي اهالي محله باقرناظر بابل گرفتم.

سلام
چهارشنبه سوري امسال هم گذشت با همه حواشي خوب و بدش.
بچه كه بوديم واسه چهارشنبه سوري از صبح دنبال مقدماتش بوديم البته اون موقع از اين نارنجك بازي و سيگارت بازي ها مد نبود. آتيش بود و نهايتش ترقه، ولي بازم اگه يه خورده ارتفاع آتيشمون بالا مي رفت پيرمرد كوچه مون آقا نوايي (روحش شاد) در حالي كه فرياد مي زد : (مگه پدر مادر نداريد؟ )دنبالمون مي كرد و آتيشو خاموش مي كرد.
يه خاطره ي خنده دار هم بگم واسه تون از اون موقع: تو كوچه مون دو تا داداش بودن به اسم مهدي و مرتضي كه دومي سالهاي بعد تو تصادفي مرد (خدا رحمتش كنه) . بچه هاي درسخوني نبودن. طفلي مامانشون واسه تشويقشون به درس اگه مشق هاشونو مينوشتن واسه جايزه يه بسته كبريت خانواده (همون گنده ها مال دوران جنگ) بهشون واسه ترقه بازي ميداد و مي گفت: آفرين! برين بازي كنيد اما سر و صدا راه نندازيد!!!
يادش به خير! اين عكس مال پارساله . جون مادرتون مثه اين بابا كاراي ژانگولري نكنين. همون پرش از هفت كپه آتيش و قاشق زني باحال تره.

سلام
چند وقت اخير دور و برم پر بود از مرگ مير.
چند روز قبل باباي مسعود و الان هم باباي رضا.
اين حوادث علاوه بر اينكه ناراحت كننده است يه جورايي زنگ خطره. هيچكس نميدونه فردا چي پيش مياد.اين روزا نوبت باباي اونا بود. فردا باباي كيه؟ من ؟ تو؟ يا شايدم خود ما.
به جاي تسليت به رضا ، شعري از مهدي سهيلي رو تقديمش كردم. اين شعر براي من كه خيلي تاثيرگذار بود تا نظر شما چي باشه.
ضمنا عكسي كه واسه اين پست گذاشتم عكسيه از يه دوست كه وقتي سر مزار باباش درخودش فرو رفته بود ازش گرفتم.
راستي فكر مرگ پدر يكي از كابوسهاي زندگي منه!
اينم اون شعر زنده ياد سهيلي:

واي ... صد واي ... اختر بختم
پدرم، آن صفاي جانم مرد
مرگ آن مرد، ناتوانم كرد
چكنم؟ بعد از او توانم مرد
هر پدر، تكيه گاه فرزندست
***
ناله، بي او چگونه سر نكنم؟
او بمن شوق زندگاني داد
نيست شد تا مرا توان بخشيد
پير شد، تا بمن جواني داد
او خداوند ديگر من بود
***
پدرم لحظه هاي آخر عمر
نگه خويش در نگاهم دوخت
بمن آن ديدگان مرگزده
بيكي لحظه، صد سخن آموخت
نگهش مات بود و گويا بود.
***
واپسين لحظه، با نگاهي گفت:
واي، عفريت مرگ، پيدا شد
آه ... بدرود، اي پسر، بدرود !
دور، دور جدائي ما شد
اي پسر جان! پدر ز دست تو رفت.
***
نگه بي فروغ او ميگفت:
نور چشمان من، خدا حافظ !
واپسين لحظه ها ديدارست
پسرم! جان من - خداحافظ
تو بمان، زندگي براي تو باد.
***
آفتاب منست بر لب بام
شمع عمرم رود به خاموشي
قصه تلخ زندگاني من
ميرود در دل فراموشي
تو، پدر را زياد خويش مبر.
***
چون پدر را بخاك بسپاري
پا نهي بي اميد در خانه
نيست بابا، وليك ميشنوي
بانگ او را بصحن كاشانه
من چه گونه دل از تو برگيرم؟
***
باد باد آنزمان كه شب، همه شب
از برايت فسانه ميخواندم
همره لاي لاي مادر تو
تا بخوابي، ترانه ميخواندم
واي ! آن عهد ها گذشت، گذشت.
***
در جهاني كه بس تماشا داشت
شد تمام اين زمان سياحت من
زندگاني بجز ملال نبود
مرگ، آرد پيام راحت من
زندگاني ما پس از مرگ است.
***
همره ناله هاي آرامم
خستگي از تنم فرو ريزد
واپسين ناله هاي خسته ي من
بانگ شاديست كز جگرخيزد
پسرم! اشك غم چه ميريزي؟
***
پسرم، اشك گرم را بگذار
در دل كلبه هاي سرد، فشان
از رخ كودكان خاك نشين -
با همين سيل اشك، گرد فشان
حق پرستي به خدمت خلق است.
***
پسرم! دوستدار مادر باش
او براي تو يادگار منست
همچو جان پدر عزيزش دار
كو چراغ شبان تار منست
غافل از حال او مباش، مباش
***
مادرت گوهري گرانقدرست
بانگ بر او مزن، گهر مشكن
دل من بشكند ز آزارش
جان بابا، دل پدر مشكن
هيچكس نازنين چو مادر نيست.
***
زندگي پاي تا سر افسانه است
مادر دهر، قصه پردازست
عمر ما و تو قصه اي تلخست
تلخ انجام و تلخ آغازست
قصه يي ناشنيدنش خوشتر
***
بسته شد دفتر حيات پدر
ديگر اين داستان بسر آمد
قصه ما بسر رسيد و كنون -
نوبت قصه ي پسر آمد
قصه ي عمر تو بسر نرسد.
تهران - فروردين 1342
*****
امشب شب اربعینه. شهرها حال و هوای خاصی دارن و مردم هر جا به شیوة خودشون عزاداری میکنن. یکی از مظاهر عزاداری ها نشونه یا علمه.محرم امسال حرف و حدیثای زیادی در این مورد بوده و حتی بعضی علمو خرافه و بدعت می دونستن!
ولی من به شخصه علم و هرچی مثه اون که فضایی معنوی و روحاني برای عزاداری یا راز و نیاز ایجاد کنه و آدمو از اصل قضيه نندازه ، رو بی اشکال می دونم. نظر شما چیه؟
تو پست قبلی دوستی از اینکه از محله قدیمی پیر علم بابل فقط دیوارشو نشون دادم شاکی بود. بخاطر این دوست و با توجه به مناسبتی که در اون هستیم ۲ عکس از محله پیر علم که این شبا بخاطر علم قدیمیش شور و حال خاصی داره میگذارم.
حتما از نظراتتون در مورد علم ما رو مطلع کنید.


مث هميشه سلام
من يكي از تفريحاتم قدم زدن تو كوچه هاي تنگ و باريك محلات قديمي شهره.
با اينكه هنوز پيرمرد نشدم ، اين كوچه ها واسم پر است از تابلوهاي نوستالوژيك.
مثلا ديوارهاي آجريش كه از لابه لاي آجراش خزه و گلهاي ريز در مي اومد
يادمه بچه كه بودم ( البته هنوز هم از دوران بچگيم جدا نشدم) با پيژامه راه راه و دمپايي هاي پلاستيكي تو اين كوچه ها ولو بودم و با اين گل ها و خزه ها دسته گل درست مي كردم.
دو سه روز پيش تو يكي از كوچه هاي محلة پير علم بابل يكي از اون تابلوهاي خاطره انگيزو ديدم. حيفم اومد شما بي نصيب باشين.
دلم واسه دويدن تو اين كوچه ها تنگ شده اونم با پژامه هاي راه راه !!![]()

درود و سلام
شايد الان كه اين متن رو مي خونيد تو يه اتاق گرم و نرم پشت كامپيوتر نشسته باشيد.
واقعا داشتن يه محيط گرم تو زمستون نعمت بزرگيه اما ماها چون خيلي واسه اين گرما زحمت نمي كشيم به نظرمون نمياد.
كافي اين عكس رو ببينيد و خودتون رو جاي اين پيرزن روستايي بگذاريد تا از ته دل خدا رو شكر كنيد.
اين عكسو در روستاي سماكوش محله بابل گرفتم البته زمستون سال قبل . خودم خيلي باهاش حال مي كنم.
ضمنا اين عكس رو براي مجله چشمه گرفتم اینو گفتم واسه اينكه مديون چشمه نباشم.
راستی یادم رفت: خدایا شکرت!

تو این دور و زمونه یه زندگی رو گردوندن خیلی مشکله. خیلی ها فقط با قدرت غیرتشون جلو میرن.
این عکسو واسه نشریه چشمه گرفتم. صبح یه روز سرد زمستون ، بازار هفتگی مسجدجامع بابل و دو مرد زحمتكش و با غيرت كه منتظر يه مشتري هستن.
اين آدما رو كه مي بينم ياد جووناي فارغ التحصيل بيكاري مي افتم كه منتظر يه كار شيك و پيكن. البته خومم يه وقتي اينجوري بودم ولي الانا فهميدم كه نه بابا چرخ زمونه منتظر كسي نمي مونه و به حركتش ادامه ميده و هر كي حركت نكنه از قافله عقب مي مونه پس بايد با هر وسيله ممكن جلو بريم البته مستقيم!
خيلي شعاري شد. خودم فهميدم. پس تا بدتر نشد برم. ![]()

آخراي سال هست و كم كم مي شه صداي پاي بهار رو شنيد.
مثلا همين امروز كه داشتم از يك شكوفه عكسبرداري مي كردم خودم شنيدم
صداي پا نزديك بود ،خيلي نزديك !
منتظر مي مونيم مثل هر سال ...
هر روز تو دور و ورمون به آدماي مختلفي بر مي خوريم. از كنار بعضي ها مي گذريم و بعضي ها رو اصلا نمي بينيم . اما بعضي ها ذهنمونو مشغول ميكنه.
امروز ظهر كه از محل كار بر ميگشتم ، يه پيرمرد توجهم رو جلب كرد . از توي ماشين ازش عكس گرفتم. مي خواستم از شما بپرسم كه با ديدن اين عكس چي به ذهنتون مياد. منتظر نظرهاتون هستم.
تا عكس بعدي![]()

خلاصه طلسمو شکوندم و این وبلاگو با اسم (عکسخانه) ثبت کردم. گفتم طلسم چون حس این کار قبلا نبود. نمی دونم این اسم عکسخانه با محتویات آینده وبلاگ می خونه یا نه ولی خلاصه استارت زده شد دیگه.
از خدا می خوام بتونم این وبلاگو فعال کنم و تقریبا فعالیتش هم مستمر باشه
در مورد محتویات سایت بعدا صحبت می کنیم. خیلی سر مرتب کردن ظاهر وبلاگ وقت گذاشتم الانه که هوا روشن شه. برم یه چرت بخوابم که واسه فردا عمودی سر کار باشم نه افقی.
یاعلی
