تبليغاتX
عكسخانه :: عکسخانه
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
جای خالی خاطره سازان در روزهای بی خاطره

به اعتقاد بسیاری از آگاهان موسیقی دلیل اصلی اینکه موسیقی پاپ نتوانست پس از انقلاب مانند رشته هایی چون سینما روند رو به رشدی داشته باشد و حتی روز به روز هم از کیفیت تولیداتش کاسته شد ، حذف ناگهانی فعالان و اساتید این رشته در عرصه موسیقی کشور بود.
نتیجه عدم حضور آهنگسازان برجسته در نخستین سالهای پس از انقلاب و توقف کامل فعالیتها در این عرصه ، پیدایش نسل جدیدی از آهنگسازان و خوانندگان بی پشتوانه‌ای بود که سهل ترین مسیر یعنی تقلید صرف را برای ارائه آثار خود برگزیدند. همین امر باعث شد آثار این نسل از لحاظ ماندگاری عمر بسیار کوتاهی داشته باشد. پس از خوابیدن تب تند عطش شنیدن آثاری که خاطرات صداهای ماندگار پیش از انقلاب را تداعی می کرد این نسل جدید تنها حربه خود رو هم از دست داده و به تدریج رو به تولید آثاری پیش و پا افتاده‌ای آورد که ریتم های الکترونیکی در آن حرف اول و آخر را میزد. متاسفانه سیستمی هم که از طرف دولت بر این تولیدات نظارت داشت و با صرف تمام انرژی خود بر عدم استفاده از واژه های ممنوعه در ترانه ها و کم توجهی به کیفیت موسیقیایی و ادبی آثار، راه به جایی نبرد و موجب وخیم ترشدن این اوضاع نابسامان شد.
اگر با دقت به تولیدات موسیقی پاپ کشور در سالهای اخیر بنگریم در معدود آثار قابل قبولی هم که طی این سالها ارائه شده ردپای بزرگانی چون زنده یاد بابک بیات، فریدون شهبازیان، ناصر چشم آذر و تورج شعبانخانی دیده می شود که جزو آهنگسازان سالهای پیش از انقلابی بودند که توانستند از پس دشواری های سالهای سکوت برآیند !
این روزها در داخل کشور جای خالی سایر اساتید برجسته موسیقی پاپ را به خوبی می توان حس کرد. اساتیدی چیره دستی چون جهانبخش پازوکی، اسفندیار منفرزاده، صادق نوجوکی، فرید زولاند و ...
مصاحبه زیر که حاصل یک تماس تلفنی طولانی به آن سوی مرزهاست، گام کوچکی است در جهت بازشناسی یکی دیگر از این سرمایه ها. استاد صادق نوجوکی که کمتر کسی است که در صندوقچه‌ی خاطراتش  از ساخته های خاطره انگیز او نداشته باشد !
 
توجه مهم:
قرار است نظرات، سوالات و پیامهای شما به استاد نوجوکی، برای ایشان ارسال گردد. پس منتظر نوشته های ارزشمند شما دوستان هنردوست در قسمت نظرات این پست هستیم.

برای خواندن این مصاحبه که برای سایت قدیمی ها تهیه شد و دیدن تصاویر قدیمی و جدید استاد نوجوکی اینجا را کیک کنید.
  

 خانه قدیمی نجفی در بابل


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 5:53 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
بابل ؛ شهری برای اردیبهشت !

سلام
همونطوری که دو پست قبل گفته بودم این هفته عکاسباشی بساط عکس خودش رو در صفحات 62 و 63 شماره 164 مجله (همشهری جوان) پهن کرده بود. برای اینکه رفقای شفیق اینجا از تماشای معرکه‌گیری ما در همشهری جوان بی نصیب نباشند، همون بساط رو مجدداً در اینجا پهن می کنیم.
برای تماشای این معرکه (گزارش تصویری از شهرمون بابل) از این در وارد بشید!

همشهری جوان


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 4:11 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
زیر درختان نارنج!

چند روز قبل رفتم خونه بابا اينا دنبال شارژر موبايلم. دم در كه رسيدم زنگو فشار دادم ... و بعد كمي دوباره زنگ ... نه ظاهراً كسي خونه نيست. خوب شد كليد خونه بابا اينا رو داشتم. درو باز كردم.
عطر بهار نارنج حياطو پر كرده . نگاهي تو خونه میندازم. تاريكه در و پنجره ها هم بسته. ميرم نزديك درخت نارنج گوشه  حياط. نوك يه شاخه رو مي كشم پائين و از رو اون چند تا شكوفه بهارنارنج مي چينم. بهار نارنجهاي كف دستمو ميگيرم جلوي صورتم. چشامو مي بندم و با يه نفس عميق ريه هامو ميكنم نارنجستان! یهو با صداي جيغ و داد بچه اي به خودم ميام.
يه بچه مث موشك با پاي برهنه از زير دستم پريد و رفت به سمت دستشویي كنج حياط. پشت سرش يه چيزي مث فشنگ از كنار سرم رد شد و به سمت پسرك پرتاب شد. پسره شانس اورد که زود پريد تو دستشويي و درو بست و اِلا دمپايي پلاستيكي بود كه بحای در آهنی محكم می خورد تو کله اون و صداي گرومب .... پشت كردم ببينم دمپايي از كجا پرت شده. اه چقدر اين شبيه بچگيهاي رضاي خودمونه!
پسربچه كه برافروخته بود آروم رفت پشت در بسته و داد كشيد: جواد كره بز! (با عرض پوزش) بيا بيرون تا حاليت كنم. اگه بيرون نياي اينقدر اينجا ميشينم تا نفست اون تو درآد. پسر فراري از تو دستشويي جواب داد: كره بز خودتي!!! كاري نكن بيام بيرونا !!! صداي پيرزني از تو تراس بلند شد: وچه بِرو اَي اين دِ‍ تا مرذاله دعوا دَكِتِنه (بچه بيا باز اين دو تا مرذاله دعوا افتادن). صدا چقدر آشنا بود. واسا ببينم. صداي مام بزرگه. خودشه كه تو ايون كنار سماور نشسته داره مامانو صدا ميزنه...    مام بزرگ كه مرده پس ...     بذار يه بار چشامو ببندم و باز كنم ببينم دارم درست مي بينم يا نه! خواستم چشمامو ببندم ديدم كه اِ همه اينا رو دارم چشم بسته مي بينم !
چشامو باز كردم و بهارنارنجا رو تو كف دستم ديدم . نگاهي به اطراف كردم. همه جا آروم بود و خورشيد داشت كم كم پائين مي رفت و خونه همچنان تاريك و خلوت. زودي رفتم شارژر موبايل رو از رو طاقچه اتاق گرفتم و زدم از خونه  بيرون. بهار نارنج ها رو گذاشتم رو داشبورد ماشین و راه فتادم. حين رانندگي تا چشمم به بهارنارنجهاي رو داشبورد افتاد دوباره ياد خونه پدري افتادم. به اين فكر ميكردم وقتي بچه ها بزرگ ميشن و ميرند پي زندگي خودشون، پدر و مادر تنها مي مونن و يه خونه كه خيلي ساكته! شايد يه جورايي نامردي باشه ولي تا بوده چنين بوده نوبت ما هم ميرسه ...
راستي ماجراي كره بز پيش خودتون بمونه به گوش بابا برسه خيلي ضايع ميشه. تو عالم بچگي از اين سوتي ها زياده..

 بهار نارنج خانه پدري

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 13:31 | | لینک به این مطلب
جمعه سی ام فروردین 1387
بازم مدرسه‌ام دیر شد! حالا چیکار کنم؟

سلام
میخواستم بازم بگم شرمنده از اینکه دیر آپ می کنم ، یاد اون برنامه کودک قدیمی افتادم که توش اکبر عبدی در نقش یه بچه محصل که همیشه صبح دیر به مدرسه اش می رسید، با قیافه ای شرمنده  میگفت: بازم مدرسه ام دیر شد! حالا چیکار کنم؟
راستش چند وقتیه دارم  رو یه گزارش تصویری از جاذبه های شهرمون بابل واسه صفحات (رازهای سرزمین من) مجله (همشهری جوان) کار میکنم . تایید اولیه عکسها رو گرفتم و اگه خدا بخواد و مشکل خاصی پیش نیاد باید تو یکی از شماره های اردیبهشت ماه چاپ بشه.
از همه دوستانی که نتونستم به کامنتهاشون جواب بدم معذرت میخوام و عکس پایین رو که همین امروز تو پارک گرفتم تقدیمتون میکنم تا به زودی با یه پست پر و پیمون برگردم.
یاعلی

گل رز

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
با عکاسباشی همسفر شوید!

سلام
امیدوارم از تعطیلات زیاد افسرده نشده باشید. راستش به نظر من تو تعطیلات عید بهترین کار مسافرته البته به شرطی که موقعیتش جور بشه البته واسه خود من زیاد از این موقعیتها پیش نمی یاد.
چند روز پیش دیگه حسابی حوصله ام سر رفته بود و بالاخره تصمیم گرفتم یه سفر کوچولو موچولو هم که شده برم تا از یکنواختی در بیام. سرتونو درد نیارم ماسوله رو واسه مقصد انتخاب کردمو و بسم اللهی گفتم و زدم به جاده. کلاً دو روز فرصت داشتم سعی کردم تو این دو روز تو مسیرم هر جای دیدنی رو که بشه ببینم . از بابل تا ماسوله تو شهرهای تنکابن، رامسر، لنگرود، لاهیجان، رشت و فومن توقف های کوتاهی داشتم. با شرایطی که داشتم (کمی وقت، رانندگی و همراه داشتن یه کوچولوی شیطون) سعی کردم با تک و توک عکسهایی که میگریم شما رو تو این سفر سبز همراه کنم. کم و کسری اگه دیدید به بزرگی خودتون ببخشید. پس شما هم برای همراهی ما تو این سفر دو روزه و تماشای 1۷ نما از این مسیر با ما به ادامه مطلب بیاید.

چشم انداز ماسوله 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 2:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
بیاد سین‌هایی که 7 تا نمیشدن!

- اَه! جان مادرت ول کن! اخه چقدر در و دیوارو می سابی؟ کی میاد  اون گوشه دیوارو نگاه کنه؟ بیخیال شو بیا دو دقیقه بشین.
- کمک که نکِنی کنیز حاجی باقر واری اَنه غُرغُر نکِن (کمک که نمیکنی مث کنیز حاجی باقر انقدر غرغر نکن)
- باز دم سال تحویل شد و شما شروع کردین. بابا هم هنوز مغازه است. اعصاب ما رو داغون کردین.
- عوض هوفته هوفته بزوئن بور شِه پِرِ وِسه تلفون بَزِن. وِ رِ بَئو: اَمه آبرو رِ نَوِرِه. مَردِم وِ رِ وینِنه گِنِنه: بیچاره مَردی سال تحویل موقع هم دَرِه کار کِنه ( عوض اوف اوف زدن برو واسه بابات تلفون بزن بهش بگو آبروی ما رو نبره مردم اونو می بینن و میگن : مرد بیچاره موقع تحویل سال هم داره کار میکنه)
***
- الو. سلام. بابا کجایی نیم ساعت دیگه سال تحویله. بیا دیگه.

برای خوندن بقیه مطلب اینجا رو کلیک کنید.

7سین


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:49 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
از سرزمین شمالی

سلام
بدون مقدمه از همه دوستان بابت تاخیری که به علت مشغله های کاری پایان سال در به روز کردن وبلاگ داشتم پوزش میخوام. ضمناً خدمتتون عرض کنم این روزا در تدارک عکس برای پست شب عید هستم که نتیجشو بزودی تو وبلاگ خواهید دید. برای اینکه این پست خشک و خالی نباشه دو عکس از قوهای مهاجری که مدت کوتاهی مهمون استان ما بودند رو برای امروز در نظر گرفتم.
این رو هم بگم که این قوها همه ساله اسفندماه از سرزمین های شمالی و سردسیر سیبری برای زمستون گذرونی به مازندران میاند. ضمنا در این جلسه عکاسی دوست خوبم آقای مهدیار نصراله پور همراه من بودند که برای تماشای عکسهای ایشون اینجا رو کلیک کنید.
مکان عکس: مازندران - فریدونکنار

قوهای مهاجر

قوهای مهاجر

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:12 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم اسفند 1386
رُستنی ها کم نیست !

به پيشنهاد چندين نفر از دوستان دلسوز پست " بخاطر يک مشت دلار! " رو حذف کردم. از دوستاني که مجبور شدم نظراتشون رو تو پست حذف شده اديت کنيم عذر ميخوام. خيلي سخته آدم حرفشو پس بگيره ! و اين شعر و عکس همراهش هم جايگزينی واسه اون پست حذف شده:

گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ، از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنی ها کم نیست
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

رُستنی ها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم       (شهیار قنبری)

پي نوشت:
دوستان عزيز! ازتون ممنون ميشم اگه برداشتتون از اين عکس رو در قسمت نظرات بنويسيد. خدا رو چي ديديد؟ شايد سال دوم فعاليت "عکسخانه" اينجوري شد:
عکس از من، متن از شما !
 
گلدون تنها

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 2:26 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
10 برش تصویری از یک زندگی 30 ساله

حس عجيبه که آدم رقم سمت چپ عدد سنش (البته اگه دو رقمي باشه!)  سه بشه.  البته نه از اون سه ها که ميگن: « طرف سه کرد! » . نه منظور عدد 3 هست . بابا اصلاً راحتتون کنم، از همون وقتي که مي بينيد سنتون شده سي سال و ... ،  يه جوري مي شيد يا شايدم شده باشيد! آدم احساس ميکنه بايد بره يه جاي بلند و برگرده و راهي رو که طي سي سال طي کرده ، دوباره ببينه. معمولاً چون تا اينجاي مسير، دو تا از از چند راهي هاي مهم زندگيت که با اون تکليف چيزايي مثل شغل و شريک زندگيت مشخص ميشه رو پشت سر گذاشتي، ميتوني برگردي و به ادامه مسير نگاه کني و حدس بزني که داري به کجا ميرسي. اين شايد يه جورايي کسل کننده باشه که آدم مقصدشو بدونه. من که اينجوري ام ؛ سفر توي جاده هاي ناشناس نسبت به جاده هاي آشنا برام جذابتره.پس بي خيال تماشاي دورنماي ادامه مسير زندگي ميشم و با نگاهي گذرا به افق پيش رو برمي گردم و خاطرات که در طول سي سال سفر در جاده زندگي داشتم رو مرور مي کنم. پس با توجه به پیشنهاد یکی از دوستان در نظرات پست قبلی از شما دعوت مي کنم با من در تماشاي برش هايي از اين زندگي 30 ساله همراه باشيد:

برش اول: از سال 56 تا 86 ، روزها خيلي زودتر از اوني که فکرشو بکنيد ميگذره. پسرها پدر ميشند و پدرها پدر بزرگ و ...
 

 برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:16 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
داستان آقا جارو (اوس کریم کرمتو شکر! <2>)

بعد از نوشتن مطلب پست گذشته، بین نظرات شما دوستان، نظر یکی از همشهری های پایتخت نشین برام خیلی جالب بود که فکر کنم برای شما هم جذاب خواهد بود. پس این شما و این هم یادداشت همشهری شاعر و هنرمندم خانم پیروزه قلی پور همراه با عکسی که من زمستون پارسال از همون پیرمرد پست قبل گرفته بودم:

داشتم متن رو می خوندم که رسیدم به پیرمرد جارو فروش !
فکر کردم می خوای راجع به " آقا جارو" بگی . کسی که اونوقتها توی کوچه های بابل میومد و وقت و بیوقت داد می زد : " آقا جااااااااااااااااااااااارررررررووووووووووووووووووو " و ما بچه ها چقدر ازش می تر سیدیم !!
مادرم البته هیچوقت منو از هیچ چیز نترسونده بود ! ولی مادرهای دیگر اونقدر گفته بودن اگه امروز کار بد بکنی " آقا جارو " که اومد بچه های بد رو جارو کنه، میندازمت خیابون تا تو رو هم جارو کنه ببره !!! که من هم با شنیدن این مکالمه بچه های فامیل و همسایه ها با مادرشون که اونها را می ترسوند، می ترسیدم !!!
یک روز -سر ظهر - که بزرگتر شده بودم و جرات کردم برم بیرون آقا جارو رو ببینم. دیدم پیرمردی زحمتکش و مهربونه. تا منو دید درخواست آب کرد. وقتی به مادرم گفتم، بهم گفت: موقع ناهاره. آب را به اون بده و بگو همونجا روی پله بشینه تا براش ناهار بیاریم ( جلوی در خونه مادرم دو سه تا پله داشت ) .
وقتی ناهارش را خورد کلی من و مادرم رو دعا کرد. مادرم ازش یکی دوتا جارو هم خرید. در ضمن اون پیرمرد " آقا جارو" ی ما همیشه جاروهای بیشتری رو دوشش بود و بارش سنگینتر از این پیرمرد عکس شما بود !!!
از اون موقع به بعد همیشه آهنگ "آقا جااااااررووووووو" همراه با ترسی مبهم و شوقی مهربون توی گوشم در هم می آمیزه...

آقا جواد !
اینها را نوشتم تا اگه دوست داشتی تو وبلاگت بیاری و بدونی این " آقاجارو " ها چه داستانها داشتند و دارند .                                                          پیروزه قلی پور

جارو فروش بازار روز مسجد جامع بابل

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 1:44 | | لینک به این مطلب