گفتم ببین گوشه ی آسمان ماه را چه تنهاست !
چه تنهاست ...
(بیژن مفید)

این هم یه عکس قدیمی از آلبوم شخصی من. یادمه دوره ی آمادگی رو دبستان بدر میرفتم. یه روز که بابا اومده بود دنبالم موقع برگشت رفتیم یه عکاسی قدیمی توی خیابون یوسفپوری و این عکسو گرفتیم. سال 61 بود. 27 سال پیش. زمان چه زود میگذره ...

و این عکس رو هم پارسال گرفتیم اصلا به این فکر نمیکردم سال بعد دیگه بابا نباشه و منم واسه دلتنگیهام از این عکس تو عکسخانه استفاده کنم.

پی نوشت:
با عرض پوزش فراوون که بازم این سریال "به نام پدر" رو ادامه دادم. اما واسه پست بعد با عکسهایی از "پاییز در جنگلهای شیاده" به روزم
از دوستان بزرگواری که تو روزهای گیج و گمی من از دوری بابام منو تنها نذاشتن و من نتونستم پاسخی به اظهار محبتهاشون بدم یک دنیا پوزش میخوام. مثل دوست عزیزم محمد جواد طاهری که این تو وبلاگش مطلبی درباره بابا نوشت .
مطلب محمدجواد رو از اینجا بخونید.

- یک شب مهتابی تابستان. زیر درخت نارنگی حیاط. صندلی تاشو آهنی . بابا و رادیوی قدیمیاش. چهار پنج سالم بود .خوب یادم نیست ساعتی که همه خواب بودند دلیل بیداریم چه بود. پیش بابا رفتم. روی صندلی نشسته بود و به رادیو گوش میداد. رفتم جلوی صندلی و از پشت به او تکیه دادم. من به رادیویی که در دستانش مقابل چشمانم بود نگاه میکردم. بابا اما به ماه چشم دوخته بود. هیچ حرفی بین مان رد و بدل نشد. قدیمی ترین تصویر دو نفره ای که در پستوی ذهنم پیدا می شود ...
- یک شب، عکسی از ماه را در صفحه تلویزیون به او نشان دادم. بابا مثل همیشه که می خواست چیزی را با دقت نگاه کند، به سرعت به سمت کتابخانه رفت، عینکش را بر داشت و برگشت. بابا، مقابل تلویزیون، دو دستش را به کمرش گرفته و مبهوت برجستگی و فرو رفتگی های روی ماه شده بود. وقتی گفتم که عکس را خودم ساعتی قبل زیر درخت نارنگی حیاط منزل گرفتم، تعجب کرد. شاید باورش نمی شد که این ماه همان ماه آسمان شب های حیاط منزل ماست !
این شبها؛ ماه هست. من هستم. اما بابا نیست ...

خیلی سخته. خیلی ... نمی تونم برای واسه پدرم بنویسم. یعنی تموم شد؟؟؟
-----------------------------------
از همه دوستای عزیز که منو مورد لطفشون قرار دادند بینهایت ممنونم.
علی الخصوص مهدی عزیز که تازه بابا شده و جدیدترین پستش وبلاگشو بجای فرزندش به بابام اختصاص داد.
دعا کنید برام. بازم سپاس از همه
بابا رفت .
باور نمی کنم ...
هواداران نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری این شبها خیابانهای شهر را جولانگاه خود قرار دادند. در بابل هواداران آقایان موسوی و احمدی نژاد از لحاظ جمعیت رتبه نخست را به خود تخصیص داده اند و هوادارن آقایان کروبی و رضایی با اختلاف نسبتاً زیادی در رتبه های بعد قرار دارند.
تجمع هواداران اصلاح طلبان در خیابان شریعتی بابل ساعت ۲ بامداد پنجشنبه ۲۱ خرداد ۸۸:

تجمع هواداران اصلاح طلبان در خیابان طالقانی بابل ساعت ۵/۲ بامداد چهارشنبه ۲۰ خرداد ۸۸:

عصر امروز( دوشنبه ۱۱ خرداد ۸۸ ) حجت الاسلام کروبی در جمع دانشجویان دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل حاضر شد. گفتنی است کاندیداهای دیگر چون مهندس موسوی بدلیل احتمال متشنج شدن فضا با توجه به سابقه اعتصابات دانشجویی در این دانشگاه حاضر نشدند!
همه تصاویر رو از اینجا ببینید


ادامه مطلب
امروز عصر بابل میزبان مهندس میرحسین موسوی یکی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آینده بود.
چون حداقل در این وبلاگ همیشه سعی کردم که وارد سیاست نشم بنابراین این گزارش تصویری رو بدون هیچ شرحی تقدیم میکنم. بقیه عکسها رو از اینجا ببینید.

ادامه مطلب
این بار نوبت شماست
برای این عکس متنی بنویسید.
سپاس

نگاهی به ساعت انداختم: ده دقیقه مونده به سه. به اوس حسن گفتم: ایشا ا.. سال تحویل می رسونمتون خونه. اوس حسن گفت: خوب نرسیدیم که نرسیدیم. چه فرقی داره. تازه بعد کار شما باید بریم سر زمین کشاورزی خودمون. نگاهی به اون و دو تا کارگرِ زیر دستش که خسته و مونده پشت ماشین نشسته بودند و چشاشونو به مناظر اطراف جاده دوخته بودند انداختم و گفتم: درسته! ممکنه واسه شما توفیری نکنه ولی فحش و بد و بیراه خانومای شما رو سر من خالی میشه. آره پدر من! و چهارتایی خندیدم ...
***
رادیوی ماشینو روشن کردم. گزارشگر از حرم امام رضا گزارش می کرد. تا صدای نقاره خونه حرم رو پخش کردند دلم هری ریخت پایین. هوایی شده بودمو مطمئن بودم اون سه تای دیگه هم حس منو داشتند. یهو یه ماشین عروس مث تیر از کنارمون رد شد. گفتم عجب آدم بی فکریه. مث اینکه میخواد این آخر سالی عروسیشو عزا کنه. اوس حسن پوزخندی زد گفت: نگاهی به کیلومتر ماشینت انداختی ؟ نگاهی کردم. وااای عقربه رو 130 بود! و سه تایی خندیدند...
***
رسیده بودیم دم در خونه اوس حسن و کارگراش. رادیو داشت صدای تیک تاک ساعتو پخش میکرد. خوشحال بودم که به موقع رسونده بودمشون خونه. جنگی خداحافظی کردم باهاشون و گفتم روبوسی باشه مال اونور سال و پامو گذاشتم رو پدال گاز. چشمم به ساعت افتاد. سه و یازده دقیقه. فقط دو دقیقه مونده بود و من هنوز به خود شهر نرسیده بودم. ظاهرا بعد این همه سال این اولین سالی بود که سالو باید تنهایی تحویل می کردم ولی موبایل به دادم رسید و درست لحظه تحویل سال یه ارتباط مستقیم با مرکزخونه برقرار کردم. و این بار شما بخندید ...
***
خیابونای شهر خلوت خلوت بود.از کنار بازار روز میگذشتم که کنار خیابون یه مادر و بچه رو دیدم. با خودم گفتم الان خدا میدونه تاکی باید وایستن که تاکسی نصیبشون شه. سرعتمو کم کردم و کنارشون ترمز زدم. از لباس مادر می شد حدس زد که یکی از دست فروشهای بازار روزه. سال جدید و بهش تبریک گفتم و اون هم به من. جند لحظه بعد یه اسکناس از کنار گوشم اومد جلوی چشام. زن گفت: بفرمائید. گفتم: نه. ممنون. مسیرمون یکی بود گفتم میرسونمتون. و زن بود که تشکر کرد و کلی دعا. از اون دعاهایی که آدم شک نمی کرد که برآورده نشند.
تومسیر از کل کل کردن مادر و پسر دوازده سیزده سالش متوجه شدم ظاهرا مشکلی پیش اومده. کمی بعد مادره با صدایی لرزون گفت: آقا خیلی شرمندهام. این بچه منو کشت. تا الان بازار بودم واسش ماهی قرمز نگرفتم ممکنه همین بغلا وایسی زود بره ماه بخره و بیاد. منم که دیگه سال هم تحویل شده بود و کار خاصی نداشتم گفتم: آره حتماً. جلوی سینما آزادی داشتن یه بساط ماهی فروشی رو جمع میکردند که ماشینو کنار زدم. باز دیدم صدای کل کل مادر و بچه بلند شد. اینبار پسره داشت سر گرفتن پول بیشتر با مادرش چک و چونه میزد و مادره هم که تو رودربایستی معطل موندن من گیر کرده بود تو این کل کل شکست خورد و به من گفت: آقا همراش میرم سرشو کلاه نذارن و دوتایی رفتن به سمت بساط ماهی فروشی. از دور که میدیدمشون یاد بچگی خودم افتادم که یه بار کلی ماهی ارزون خریدم و همون شب اول همشون مردند و مامان کلی منت کرد سرم که کی گفت خودت بری ماهی مریض بخری تازه اونم این همه! و خندیدم ...
***
دوتایی که تو ماشین سوارشدند از تو آینه ماشین نگاهی بهشون انداختم.پسره داشت از پشت عینک ته استکانیش ماهی قرمزشو میدید و مادره هم پسرشو تماشا میکرد و می خندید ...
***
بعد کمی زن دست فروش گفت: آقا خیلی بهت زحمت دادیم همین بغلا رفع زحمت میکنیم. زن که داشت پیاده میشد کلی دعام کرد از همون دعاها! و پسره همه پشت سر مادرش پیاده شد. پسره که جز کل کل با مادرش صدایی ازش در نیومده بود اومد سمت شیشه کنار راننده و گفت: آقا خیلی ممنونم. دستت درد نکنه. قیافه پسرک تنگ بدست که لبخندش تا بناگوش رفته بود دیدنی بود. دستمو بالا گرفتمو گفتم: مخلصیم داداش! و هر دو خندیدیم ... و ماهی قرمز هم !
سال نو همگی مبارک!

